« چگونه دخترت را به حسن ميدهى كه هميشه به او فخر بفروشد و دربارهاش انصاف نورزد و با او بدرفتارى كند و بگويد من فرزند پيامبر خدا و امير المؤمنينم و او در برابرش چنين فضيلتى نداشته باشد ، پس بهتر نيست كه او را به پسر عمويش بدهى تا شايستهء يكديگر باشند ؟ » « 1 »
- كدام پسر عمويش ؟
- محمد پسر اشعث .
آن بيچاره فريب خورد و گفت دخترم را به پسرت دادم ، ( 1 ) اشعث شتابزده به نزد امير المؤمنين رفت و گفت :
- تو دختر سعيد را براى حسن ( ع ) خواستگارى كردهاى ؟
- بلى
- آيا دخترى را نمىخواهى كه از او شريفتر و خانوادهدارتر و زيباتر و ثروتمندتر باشد ؟
- آن دختر كيست ؟
- جعده دختر اشعث .
- ما با مرد ديگرى در اين باره گفتگو كردهايم
- دربارهء اين گفتگو راهى براى شما وجود ندارد
- او رفته است تا با مادرش مشورت كند
- او دخترش را به محمد بن اشعث داد
- كى چنين كارى كرده ؟
- قبل از اينكه به اينجا بيايم
امير المؤمنين با اين پيشنهاد موافقت كرد ، وقتى كه سعيد فهميد فريب اشعث را خورده پيش او شتافت و گفت :
- اى مرد يك چشم با من نيرنگ باختى ؟
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيين ص 33 و مآخذ ديگر