تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
( 1 ) - به خدا قسم سخنانش دلهاى نابينا را روشن مىساخت و همچون روغن زيت پليدى را از ظرف جانها ميزدود . - راست گفتى ، حالا اگر نيازى دارى بگو . - هر چه بخواهم ميدهى ؟ - بله ، مىدهم . - صد شتر مادهء سرخ موى را با نرها و چوپانهايش به من بده - با آنها چه ميكنى ؟ - كودكان را با شيرهاشان سيراب مىكنم و از منافع آنها بزرگها را نگهدارى مينمايم و بزرگواريهائى كسب مىكنم و بين قبايل عرب صلح و سازش برقرار مىسازم . - اگر اين شترها را به تو ببخشم ، جاى على را در دلت مىگيرم ؟ - سبحان اللّه ، پست‌ترين جائى را هم در برابر او نميتوانى داشته باشى . معاويه بشگفت آمد و اين شعر را خواند :
اگر من دربارهء شما شكيبائى نورزم * پس بعد از من به كه اميد حلم داريد
شترها را بگير ، گوارايت باد و از بخشنده‌اش ياد كن * كه در جنگ بعوض دشمنى به تو جزاى دوستى داد .
و بعد گفت ، به خدا اگر على ( ع ) زنده بود يكى از اين شترها را هم به تو نميداد ، دارميه گفت ، نه به خدا قسم حتى يك موى آنها را هم از مال مسلمانان به من نمىبخشيد « 1 » . در اينجا سخن ما ، دربارهء ستمهاى معاويه نسبت به شيعيان على ( ع ) پايان مىيابد و زجر و رنجها و اعدامها و ستمگريها
هامش
( 1 ) - بلاغات النساء ، عقد الفريد و صبح الاعشى