شكيبا هستيم تا خداوند بين ما داورى كند و گشايشى بر ايمان پديد آورد .
معاويه گفت ، نه به خدا قسم نميگذارم زبان درازى كنيد .
( 1 ) عبد اللّه خاموش شد و صعصعه بسخن آمد و گفت ، سخن برسائى گفتى و از آنچه خواستى كوتاهى نكردى ولى حقيقت در آنچه ميگوئى نيست ، چگونه كسى كه به زور بر مردم حكومت مىكند ميتواند خليفه باشد ، كسى كه دچار كبر و غرور شده و مردم را مىگيرد و با دروغ و فريب و نيرنگ بر مسلمانان تسلط مىيابد ، به خدا قسم كه تو در جنگ بدر شمشيرى نزدى و تيرى نينداختى و چنان كه مشهور است امر و نهى و دخالتى نداشتى بلكه تو و پدرت جزء گروه و دار و دستهاى بوديد كه مردم را بر ضد رسول خدا برمىانگيختيد ، شما همان آزادشدگان دست پيامبريد و آزاد شده چگونه ميتواند جانشين پيامبر باشد .
قلب معاويه از خشم و غيظ سرشار شد و گفت شعر ابو طالب بيادم آمد كه گفت :
من جهل آنها را بر بردبارى و بخشش پاسخ مىدهم * و عفو در حال قدرت نشانهء بزرگوارى است
اگر نه اين بود همهء شما را مىكشتم « 1 » .
صعصعه از جمله كسانى بود كه امام حسن از معاويه خواسته بود كه در امان باشند و به آنها تعرض و اسائه ادبى نشود « 2 » .
ولى معاويه به اين تعهد رفتار نكرد و او را به ترس و هراس انداخت و بزندانش افكند همچنانكه بزرگان شيعه از چنين سرنوشتى بر كنار نماندند .
هامش
( 1 ) - مروج الذهب 2 / 341
( 2 ) - رجال كشى ص 46