- تو هم با على انصاف نكردى كه او كشته شد و تو زنده ماندى .
( 1 ) معاويه از سخن عدى بخشم آمد و از روى تهديد گفت ، هنوز قطرهاى از خون عثمان باقى مانده كه بايستى با خون يكى از بزرگان يمن يعنى عدى محو شود .
عدى بدون پروا از تهديد معاويه گفت :
« به خدا قسم دلهاى ما كه از كينهء تو سرشار است هنوز در سينههامان جا دارد و همان شمشيرهائى كه بجنگ تو مىكشيديم اكنون بر دوش ماست اگر با فريبكاريت باندازهء دو انگشت بسوى ما بيائى ما باندازهء يك دست شر را بسوى تو ميرانيم ، اگر حلقوم ما بريده شود و ستون فقراتمان در هم بشكند براى ما آسانتر است كه سخن ناروائى دربارهء على ( ع ) بشنويم ، پس اى معاويه شمشير را به شمشير - زنان بسپار .
معاويه به عادت هميشگى خود از در فريب آمد و گفت اين كلمات حكيمانه را بنويس و بعد بدون توجه به آنچه گذشته است گفت : « 1 » - على را براى من تعريف كن
- بهتر است از اين پيشنهاد بگذرى
- هرگز بازت نمىدارم
عدى زبان بستايش امير مؤمنان گشود و چنين گفت :
« به خدا قسم او مردى بلند نظر و نيرومند بود ، به عدالت سخن ميگفت و به حق داورى ميكرد ، چشمههاى حكمت از جوانبش مىجوشيد و درياى علم در وجودش موج ميزد ، از دنيا و زيورهايش مىهراسيد و به تاريكى و وحشت شب انسى تمام داشت ، به خدا قسم كه اشكهائى فراوان از ديده فرو مىريخت و در انديشههائى دراز فرو
هامش
( 1 ) - مروج الذهب 2 / 309