( 1 ) - آرام باش ، من از روى نادانى سخنى نگفتهام كه خونم حلال شود ، كسى را كه خداوند خونش را حرام كرده جز به حق نبايد كشت و هر كس كه بستم كشته شود خداوند از قاتلش خونخواهى مىكند و او را به عذابى دردناك گرفتار مىكند و آب جوشان به گلويش ميريزد و بدوزخش مىاندازد « 1 » .
صعصعه از پيش معاويه بيرون رفت و او را در خشم و اندوهى شديد باقى گذاشت و بعد معاويه ، او و گروهى از يارانش را بزندان انداخت و آنها زمانى دراز در زندان ماندند و روزى معاويه بسراغشان رفت و به آنها گفت :
« شما را به خدا قسم مىدهم كه براستى بگوئيد مرا چگونه خليفهاى مىبينيد ؟ »
ابن كواء در پاسخش گفت ، اگر ما را قسم نمىدادى چيزى نمىگفتيم زيرا تو مردى سركش و ستمگرى و در كشتن نيكمردان از خداوند نمىترسى ، اكنون در پاسخ تو ميگوئيم ، ما ترا مردى مىشناسيم كه دنيائى فراخ و آخرتى تنگ و سياه دارى در سراشيبى گور قدم برمىدارى و از حقيقت بدورى ، تاريكىها را بجاى روشنى گرفتهاى و نور را بظلمت ستم كشيدهاى .
معاويه گفت ، خداوند مردم شام را به خلافت من كرامت بخشيد زيرا از اجتماع اسلامى نگهبانى ميكنند و از گناهان بدورند و مانند مردم عراق نيستند كه پردهء حرمت فرمان خدا را مىدرند و حرامش را حلال و حلالش را حرام ميدانند .
ابن كواء در جوابش گفت ، اى پسر ابو سفيان هر سخنى پاسخى دارد و ما اكنون از غرور و قدرت تو مىهراسيم و اگر زبانمان را باز گزارى از مردم عراق دفاع مىكنيم و زبانهاى تيزمان را به كار ميبريم و هرگز در راه خدا از شماتت سرزنشگران باك نمىداريم و اگر نتوانيم
هامش
( 1 ) - تاريخ ابن عساكر 6 / 425