نشست و بنى هاشم به او پيوستند و بنى اميه كه اين وضع را ديدند آنها هم در كنار پسر عثمان قرار گرفتند ، معاويه ترسيد كه آتش فتنه زبانه كشد و براى رفع اختلاف گفت :
« شتاب نكنيد ، من خودم ديدم كه پيامبر خدا اين زمين را به اسامه بخشيد » .
( 1 ) و به اين ترتيب بنفع اسامه رأى داد و او را بر پسر عثمان حاكم ساخت وقتى كه امام بيرون آمد بنى اميه بمعاويه هجوم بردند و او را سرزنش كردند و گفتند عجب بين ما حكم دادى .
معاويه در پاسخ آنها از ترس و اضطراب پنهانى خود پرده برداشت و گفت :
« دست از من برداريد ، به خدا قسم چشمهاى آنها را كه در زير كلاهخودها در جنگ صفين ميدرخشيد و هوش را از سرم ميربود هرگز فراموش نمىكنم ، نخستين مرحلهء جنگ بگومگو است و بعدش شكايت است و سرانجامش فتنه است و بعد اشعار امرء القيس را شاهد آورد و چنين خواند :
جنگ در مرحلهء نخستين دوشيزهاى است كه نادانان فريب زينت آن را ميخورند ولى چون داغ شد و دندان نشان داد به صورت پيرهزنى نامحرم در مىآيد كه گيس سفيد دارد و زشت روى است كه بوئيدن و بوسيدنش ناخوشايند است .
( 2 ) سپس گفت ، كينههائى كه در دلهاست جنگها را پديد مىآورد و بتأييد سخنش اين شعر را خواند :
كار كوچك به كار بزرگ پيوسته است و شتر نيرومند از بچه شتر پديد مىآيد
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٠٢