ظرفيتى را بنهايت رسانيد و گفت :
« اى قيس ، آيا با من بيعت مىكنى ؟ »
قيس با آهنگى آهسته و اندوهناك گفت :
« آرى » .
پس سرش را پائين انداخت و دستهايش را به روى رانش نهاد و بسوى معاويه دراز نكرد ، ولى معاويه از تختش برخاست و خودش را به روى قيس انداخت و دستش را بدست قيس كشيد ولى قيس دستش را بلند نكرد .
( 1 ) در اينجا سخن ما ، دربارهء ديدار امام با معاويه پايان مىيابد ، ديدارى كه بزرگترين دردها و غمهاى جانكاه را براى امام در بر داشت .
امام پس از اين ماجرا آمادهء عزيمت بمدينه شد تا عراق را ترك گويد ، همان عراق كه مردمش به او و پدرش على ( ع ) خيانت كردند و عهد و پيمانشان را شكستند و اكنون امام ، اين عراق و مردمش را به معاويه و بنى اميه مىسپارد تا بدلخواه خود هر چه بخواهند بسرشان بياورند و آسايش و امنيت و عدالت را از آنها بازگيرند و با جسارت و قساوتى هولناك با عراقيها رفتار كنند .
مردم عراق پس از بازگشت امام ، به اشتباه سياه خود پى بردند و از آسايشى كه در سايهء حكومت بنى هاشم داشتند با درد و حسرت ياد ميكردند و از ناسپاسيها و بىحرمتىها و پيمانشكنيهائى كه نسبت به امير المؤمنين و فرزندش امام حسن ( ع ) روا داشتند بشدت پشيمان بودند .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٢٦