برادرش ناخشنود بوده و به امام گفته است :
« ترا به خدا پيشنهاد معاويه را مپذير و روش پدرت را ترك مكن » .
( 1 ) و امام حسن ( ع ) در جوابش گفت : « من در اين كار از تو داناترم » « 1 » .
و همچنين گفتهاند كه امام حسن ( ع ) به پسر عمويش عبد الله ابن جعفر فرمود :
« من فكرى بنظرم رسيده و دوست دارم كه تو هم از آن پيروى كنى » . عبد الله گفت چه بنظرت رسيده ؟ امام فرمود « ميخواهم بمدينه بروم و در آنجا اقامت گزينم و خلافت را بمعاويه واگذارم ، زيرا فتنهها بدرازا كشيد و خونها ريخته شد و پيوندها گسسته شد و مرزها ناآرامى يافت » « 2 » .
پسر جعفر ، سخن امام را پذيرفت و گفت :
« خداوند ترا از امت محمد پاداش نيكو دهد ، منهم با تو هستم » .
بعد امام بدنبال حسين ( ع ) فرستاد و وقتى كه آمد به او گفت :
« من ارادهاى دارم و دوست دارم كه تو هم آن را بپذيرى » .
حسين ( ع ) گفت چه ارادهاى داريد ؟
امام نظر خود را همچنانكه به عبد الله بن جعفر بيان داشته بود به برادرش نيز اظهار كرد :
حسين ( ع ) خشمگين شد و گفت :
« پناه به خدا ، اگر پدرت را در آرامگاهش تكذيب كنى و سخن معاويه را بپذيرى » .
امام حسن ( ع ) از سخن برادرش ناراحت شد و گفت :
هامش
( 1 ) - اسد الغابه و غيره
( 2 ) - تاريخ ابن عساكر 4 / 21