تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
كه در اسلام اسير شدند « 1 » ( 1 ) و در بين راه جمعى از مسلمانان را كه در كنار چاهى فرود آمده بودند گرفت و با فرزندانشان بچاه انداخت « 2 » بعد بمدينه حمله برد و بدون هيچ مقاومتى وارد شد و بمنبر رفت و كفر و سركشيش را اعلام كرد و گفت اگر معاويه مرا از قتل شما بازنداشته بود حتى يك پسر تازه بالغ را هم زنده نمىگذاشتم . او يك ماه در مدينه ماند و خانه‌ها را خراب كرد و مردم را به زحمت و وحشت انداخت و هر كس را كه متهم به شركت در قتل عثمان ميكردند مىكشت بعد با سپاهيانش به يمن حمله كرد و گروه فراوانى از شيعيان بىگناه را كشت و دستور داد دو كودك عبيد الله بن عباس فرماندار فرارى يمن را آوردند و فرمان داد آنها را بكشند ، مردى از قبيلهء كنانه به او گفت : چرا اين دو كودك بىگناه را مىكشى ؟ آنها كه گناهى ندارند اگر ميخواهى آنها را بكشى من را بكش ، بسر دستور داد آن مرد را بكشند و بعد هم آن دو كودك را كشتند ، زنى از قبيلهء كنانه در برابر اين جنايت شوم و سياه ، مغزش به جوش آمد و با فرياد و ناله‌اى دردناك گفت : ( اى بسر تو كه مردها را مىكشى ، چرا اين دو بچه را كشتى ؟ به خدا قسم چنين كودكانى نه در اسلام و نه در جاهليت هرگز كشته نمىشدند . به خدا قسم اى پسر ارطاة ، حكومتى كه بكشتن كودكان و پيرمردان و بيرحمى و قطع پيوندهاى انسانى روى كار باشد بدترين حكومتهاست ) « 3 » .
هامش
( 1 ) - الاستيعاب 1 / 165 ، العلم الشامخ ص 570 ( 2 ) - النصائح ص 54 ( 3 ) - الكامل 3 / 194 ، طبرى 6 / 80 ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( 1 / 120 ) مىنويسد بسر به قبيلهء بنى كنانه رفت و بزنان آنها گفت به خدا قسم قصد داشتم به روى شما شمشير بكشم ، يكى از زنان دلير قبيله با اعتراض گفت ( به خدا قسم دلم ميخواهد كه اين كار را بكنى ) بسر پس از آن به صنعاء حمله كرد و يكصد تن از بزرگان و ريش سفيدان ايرانى را در آنجا كشت ، زيرا يكى از زنان ايرانى بنام دختر بزرج ، كودكان عبيد الله بن عباس را در خانه‌اش پنهان كرده بود .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 242 | فخر الدين حجازى / الشيخ باقر شريف القرشي