و بدنى برهنه بدون خانه و خانمان بسر ميبرد ( 1 ) ولى چون خلافت به عمر رسيد مورد مرحمت خليفه قرار گرفت و عمر او را از سياهى فقر و پستى بيچارگى نجات داد و حكومت بحرين را در سال بيست و يكم هجرى به او سپرد و پس از دو سال كه از خيانتهايش آگهى يافت نه تنها از حكومت بركنارش كرد بلكه اموالى را كه از مسلمانان گرفته بود مصادره كرد و به او گفت :
وقتى كه ترا به حكومت بحرين فرستادم كفشى در پايت نداشتى و حالا به من گزارش دادهاند كه اسبهائى ببهاى هزار و ششصد دينار خريدهاى .
ابو هريره كه از شدت ترس ميلرزيد گفت :
« اى امير المؤمنين ، اين اسبها زاد و ولد اسبهائى است كه به من بخشيدهاند » .
عمر با خشم و فرياد گفت ، هر چه خورده و بهره بردهاى برايت بس است اين اضافه درآمدها را پس بده .
ابو هريره گفت اينها مال تو نيست .
عمر فرياد زد چرا به خدا قسم ، اكنون پشتت را در هم مىشكنم .
خليفه آن قدر تازيانه بر او نواخت كه خون جارى شد و درحالىكه از شدت درد به خود مىپيچيد ، موافقت كرد كه اموالش را تحويل دهد و بناچار گفت :
آنها را بردار ، من به حساب خدا ميگذارم ، عمر براى اينكه گفتار ناحقش را پاسخ دهد گفت :
« اين در صورتى است كه اموالت را از راه حلال بدست آورده باشى و با رضايت ببخشى ، آيا تو از سرزمين دور بحرين آمدهاى و اين اموال را مردم براى تو جمع كردهاند نه براى خدا و مسلمانان ، مادرت اميمه يك گوسفندچران بود .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٤٤