مىكند و در دين بدعت مىگذارد و فرمانهاى اسلام را نابود ميسازد تا به خواست نابجايش كه حكومت بر مسلمانان است برسد و نيروهاى مخالف را بهر وسيله كه هست در هم كوبد .
( 1 ) در هر حال ، زياد مىكوشيد تا همهء وسائل را براى اثبات نسب جديدش و پيوند به دودمان اموى برانگيزد چنان كه نامهاى براى عايشه نوشت و در آغاز كلام ، خود را زياد بن ابى سفيان ناميد تا به اين وسيله نسب جديدش تثبيت شود و اين نامه را دليلى بر درستى ادعايش قرار دهد و در اين مكاتبه ترس از عايشه به خود راه نداد ولى عايشه به او چنين پاسخ داد ( از عايشه ام المؤمنين به فرزندش زياد ) « 1 » و چون عايشه او را زياد بن ابو سفيان نخواند ، تلاش زياد بىنتيجه ماند و به پستى و خوارى كشيده شد و وقتى كه حكومت كوفه يافت بمردم گفت :
- اكنون كه به كوفه آمدهام فقط از شما درخواستى دارم .
- آنچه ميخواهى تقاضا كن .
- برادرى من را با معاويه تأييد كنيد .
مؤمنين و آزادمردان كوفه مخالفت خود را با اين درخواست اعلام داشتند و گفتند :
« ما شهادت بدروغ نمىدهيم » « 2 » .
اعراب هرگز حاضر نشدند كه اين زنازاده را به برادرى معاويه بخوانند اما زور و فشار معاويه موجب شد كه شناسنامهء او در دفتر قريش ثبت شود و تا پايان دوران بنى اميه او و فرزندانش از چنين امتيازى استفاده ميكردند ولى وقتى كه بنى اميه انقراض يافتند و خلافت به بنى عباس رسيد ، مهدى خليفهء عباسى اين استلحاق را نپذيرفت و دستور داد كه نام خاندان زياد را از ديوان قريش و عرب خارج كنند
هامش
( 1 ) - النصائح ص 58
( 2 ) - طبرى 6 / 123