تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
هرزگى و هوسرانى خود قرار دادند و مردم را به فسق و تباهى كشانيدند و بسوى گمراهى و گناه و زشتى حركت دادند . ( 1 ) در بىشرمى و رسوائى معاويه گفته‌اند كه كنيز سپيد روى و زيبا خريد و غلامش خديج را بخوابگاه آن كنيز كه عريان خوابيده بود برد و عصاى كوچكى را كه در دست داشت به شرمگاه كنيز نواخت و گفت اينجا محل كاميابى من است « 1 » بعد آن كنيز را به يزيد بخشيد و باز نظرش برگشت و او را به عبد اللّه بن مسعدهء فزارى داد « 2 » و به او گفت : اين كنيز سپيد روى رومى براى تو باشد تا برايت فرزند سفيد بياورد « 3 » . مورخان داستانهاى بسيارى از هرزگى و ناپاكى معاويه آورده‌اند كه نشانگر بىاعتنائى او به ارزشهاى عالى انسانى است .
هامش
( 1 ) - البداية و النهايه 8 / 140 ( 2 ) - عبد الله بن مسعدة بن حكمة فزارى را در كودكى جزء اسيران فزاره بحضور پيامبر آوردند و آن حضرت او را بدخترش فاطمه بخشيد و فاطمه ( ع ) او را آزاد كرد و مدتى در خدمت على ( ع ) بود ولى بعد بمعاويه پيوست و در و در شمار بزرگترين دشمنان امام درآمد و پس از واقعهء حره ( حملهء بمدينه ) فرمانده سپاه دمشق شد و تا زمان خلافت مروان در آن سمت باقى ماند و گفته شده است كه او در سال 49 هجرى با سپاه عبد الرحمن بن خالد بن وليد بجنگ روميان رفت و چون فرمانده سپاه در سرزمين روم از دنيا رفت عبد الله فزارى بجاى او بفرماندهى سپاه برگزيده شد و اين اولين مقامى بود كه به آن دست يافت و شاعرى درباره‌اش گفت :اى پسر مسعود نيزه‌ات را به استوارى برپاى دار * همچنانكه سفيان بن عوف آن را برپاى كردو چون عبد الله بحضور معاويه رفت معاويه از او دربارهء اين شعر پرسيد ، عبد الله گفت شاعر ميخواسته مرا در رديف سفيان بن عوف بستايد در صورتى كه من همتاى او نيستم ( الاصابه 2 / 359 ) ( 3 ) - البداية و النهايه 8 / 140