( 1 ) به همين روى بشام سفر كردم و دوستانم دربارهام خيالهاى خوشى داشتند
- خوش گمانى خاندانش بما چه مربوط است ؟
- پدرم او در شعرش چنين ميگويد :
آن دختر همان زهر است كه چون * مرواريد غلطان بر همهء گوهرها برترى دارد
- پسر واقعا هم خواهرت چنين است ، او راست گفته - او بازهم چنين گفته است :
اگر بخواهيم نژاد او را بستائيم * در بزرگى و مقام نظيرى ندارد
- راست گفته است ، پسرم !
- او گفته است :
من آن دختر را در كاخ سبز به آغوش گرفتم * و او در روى سنگهاى تراشيدهء مرمر راه ميرفت
- پسرجان ، اينطور كه شاعر گفته نبوده است
يزيد مرتبا از اشعار رسواگر عبد الرحمن براى پدرش ميخواند ولى معاويه از شاعر دفاع ميكرد و ميگفت گناهى ندارد و مستحق پيگرد و كيفر نيست ، اشعار عاشقانهء عبد الرحمن همه جا انتشار يافت و دختر معاويه رسوا شد و عدهاى بنزد معاويه آمدند و گفتند اين مرد به دختر تو گستاخى كرده و بايد مجازاتش كنى ولى معاويه از تعقيب شاعر خوددارى كرد و گفت چارهء ديگرى برايش ميكنم ، تا اينكه روزى عبد الرحمن به پيش معاويه رفت و معاويه از او به گرمى استقبال كرد و او را روبروى خود بر تخت نشانيد و به شاعر گفت :
- دختر ديگرم از تو شكايت دارد
- براى چه ؟