( 1 ) چون اين خبر به يزيد رسيد خشمناك شد و به پيش پدرش معاويه رفت و با اندوه و خشم فرياد كشيد و گفت :
- پدرم ، عبد الرحمن بن حسان را بكش
- چرا ؟
- دربارهء خواهرم شعر عاشقانه گفته
- چه گفته ؟
- گفته است كه :
شب درازم را به اندوه گذراندم * و از ماندن در جيرون بستوه آمدم
معاويه با خنده و مسخره به يزيد گفت :
« پسرم ، شب دراز و اندوه او چه ربطى بما دارد ؟ ، خدايش از رحمت دور گرداند » .
يزيد به پدرش گفت ، او در ادامهء شعرش چنين مىگويد :
هامش
بعقيدهء مؤلف اگر ثابت شده باشد كه او در زمان پيامبر به دنيا آمده و تا سال 104 مىزيسته است بنابراين بايد 98 سال عمر كرده باشد و 48 سال اشتباه است ( الاصابه 3 / 67 )
زمخشرى در كشاف آورده است كه عبد الرحمن قصيدهاى دربارهء معاويه گفته كه بعضى از اشعار آن چنين است :هان به معاوية بن حرب برسانيد * همان پيشواى ستمگران سخن اعتراضآميزم رامعاويه پسر هند و فرزند صخر * كه نفرين خدا بر اين مرد حرام زاده بادتو در زمان حكومتت مرگ را بما چشانيدى * و بزرگزادگان را به بزرگان ملحق ساختىامير المؤمنين پدر حسين ( ع ) در جنگ * سر جدت را با شمشير در هم شكافتما شكيبائيم و انتظار مىبريم * پاداش شما را در روز دادخواهى قيامت