اين رويداد ، بروشنى از كفر و بىدينى معاويه حكايت مىكند و حسادت و كينه شديد او را نسبت به پيامبر ، نمودار مىسازد ، او از نام بردن پيامبر بهنگام اذان رنج ميبرد و بخشم مىآيد و اگر ميتوانست از شدت عداوتى كه نسبت به پيغمبر و خاندان او داشت اين شعار بزرگ اسلامى را محو ميكرد و كما اينكه در روزگار خلافتش در چهل روز جمعه بهنگام نماز ، صلاة بر پيامبر را ترك كرد و وقتى علتش را پرسيدند گفت :
« نام پيغمبر را نمىبرم تا اطرافيانش بزرگ نشوند ! ! » « 1 »
( 1 )
2 - تعطيل حدود
معاويه به اجراى حدود اسلامى اعتنائى نداشت و با آنكه گناه مجرمين ثابت مىشد به آنها كيفر نمىداد ، چنان كه گروهى از دزدان را بحضورش آوردند و فرمان داد تا دستهاى آنها را بريدند ولى آخرين دزدى كه هنوز دستش را نبريده بودند خطاب بمعاويه اين شعر را سرود :
دست راستم را به پناه امير المؤمنين مىآورم * تا به عفو تو دچار سرنوشت شومى نشود
مرا دستى نيكوكار بود اگر عيب آن را بپوشى * و هرگز يك عيب نميتواند خوبيها را از بين ببرد
اگر چه دنيا دوستداشتنى است ولى خيرى در آن نيست * وقتى كه دست چپ من همراه دست راست نباشد
قلب معاويه از اين اشعار به مهر آمد و گفت :
« با تو چهكار كنم مگر نمىبينى كه دستهاى يارانت را بريدم ؟ »
مادر دزد گفت :
« اى امير المؤمنين آن را كفارهء گناهانت قرار بده »
هامش
( 1 ) - النصائح الكافيه ص 97