تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
اندوهگين به خانه آمد و از شدت اندوه دست به غذا نبرد و همچنان در غمى بزرگ فرو رفته بود ما ساعتى همچنان منتظر مانديم و گمان برديم كه شايد خاطرش از ما رنجيده است ، به او گفتم : « چرا امشب ترا غمگين مىبينم ؟ » « پسرم ، من از نزد پليدترين مردم مىآيم » « جريان چيست ؟ » ( 1 ) « با معاويه خلوت كرده بودم و به او گفتم اى امير المؤمنين اكنون كه بهمهء آرزوهايت رسيده‌اى بهتر است كه جانب عدالت و نيكى را بگيرى ، اكنون پير شده‌اى و بايد به برادرانت كه بنى هاشمند توجه كنى و به پيوند اين خويشاوندى بپردازى ، به خدا قسم من از طرف آنها براى تو خطرى احساس نمىكنم » معاويه به من گفت : « هيهات ، هيهات ، برادر قبيلهء تيم ( ابو بكر ) به خلافت رسيد و با مردم به عدالت رفتار كرد و آنچه بايست بكند انجام داد ولى تا مرد يادش هم از دلها برفت ، و فقط مردم گفتند ابو بكر مرد ، پس از او برادر قبيلهء عدى ( عمر ) خلافت يافت و ده سال تمام كوشيد و كمر به خدمت مردم بست ولى به خدا قسم تا مرد نامش هم از يادها برفت و فقط مردم گفتند عمر مرد ، پس از او برادر ما عثمان به خلافت رسيد مردى كه در نسب همانند نداشت ، كرد آنچه كرد و سرانجام با او چنان رفتار كردند و به خدا قسم تا مرد نامش نيز بمرد و كسى ديگر به ياد او و آنچه با او كردند نيفتاد اما برادر هاشميان ( پيامبر ) هر روز پنج بار بنامش فرياد ميزنند و ميگويند ( اشهد ان محمدا رسول اللّه ) پس اى بىمادر ، پس از اين براى من چه باقى ميماند مگر آنكه نام او را دفن كنم ! ! « 1 »
هامش
( 1 ) - ابن ابى الحديد ج 2 ص 357