تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1007

مساهمون:

ص١٠٠٧
چاخو : چاه‌جو ، چاه‌كن ، مقنى ( دهخدا ) . چارلنگر : كشتى بزرگ كه چهار لنگر داشته باشد ( آنندراج ) . چاشنى گرفتن : چشيدن ، چشيدن آزمودن را ، امتحان كردن ، آزمودن ( دهخدا ) . چالش : جنگ و جدال ( نفيسى ) . چاو : ( چينى ) پول كاغذى ، اصل آن چينى است و از قرن نهم ميلادى در آن كشور به كار مىرفت و مغولان در قرن دوازدهم ميلادى آن را پس از فتح چين به كار بردند ( اصطلاحات ديوانى دوران مغول ) . چپر : سنگربندى ، طارمى محافظ كه به خصوص در فتح قلعه‌ها به كار مىرفت ، ديوار ( اصطلاحات ديوانى دوران مغول ) ديوارى كه از چوب و خاك در برابر قلعه براى تسخير آن سازند و در پناه آن جنگ كنند ( آنندراج ) . چپلق : - جنبلق . چرخ : نام پرنده‌اى است شكارى و به اين معنى با « غ » نقطه‌دار هم آمده است ( برهان ) ، چرغ . چخيدن : كوشيدن ، ستيزه كردن ، دم زدن ( معين ) به معنى فوق : هيچ نتواند چخيدن چون قصب با ماهتاب ( ص 245 ) . چريك : لشكر به معنى اعم ، سپاه ، سرباز ، سرباز غيررسمى ، سربازانى كه حاكم دست‌نشانده ملزم بود به خان بدهد ( فرهنگ اصطلاحات ديوانى دوران مغول ) لشكر كمكى ( فرهنگ نظام ) قشون داوطلب ( دهخدا ) . چشم در ديدن : امير پير عمر و امير الياس چشم در نديدند كه بر سر او روند ( ص 358 ) ، جرأت كردن . چمچه : قاشق و كفگير كوچك ( آنندراج ) . ملاغه ( نفيسى ) . چوبك‌زن : نقاره‌چى ، طبل‌نواز ، نوبت‌زن ، مهتر پاسبانان را گويند ( دهخدا ) . چول : از كلمه تركى چل به معنى صحرا ( دهخدا ) جاى خالى از آدم ( برهان ) بيابان ريگزار ، جائى كه آدمى در او نباشد و كم عبور كند ( آنندراج ) . چهاربالش : چهار متكا بوده كه سلاطين و امرا وقت نشستن بر اطراف خود مى - گذاشتند دو پشت سر و يكى بر طرف راست و يكى بر طرف چپ ( فرهنگ نظام ) كنايه از نفوذ و قدرت فرمانروائى است . چهارپاره : نوعى ساز ( نفيسى ) زنگهاى كوچكى كه رقاصان به هنگام رقص در انگشتان كنند و به تناسب ضرب موسيقى آن را به صدا درآورند . ( معين ) . چهارطاق : خيمه چهارگوشه ( برهان ) . ح حادى : رانندهء شتر ، شتربان ، حدىخوان ، سرودگوى ( معين ) . حباله : قيد ، بند ( معين ) . حبور : شادى ، فراخى عيش ( دهخدا ) . حث : برانگيختن ، ترغيب ( غياث اللغات ) . حجر : كناره ، كنف ( منتهى الارب ) مجازا