رفت و ميل به جانب كوه كرده به الاقسراق « 1 » كه ميانهكش و سمرقند است ، رفته .
چون مضمون اين قضيه [ 1 ] عز عرضه داشت و كرامت استماع يافت ، راى اعلاى خدايگانى همت بر تدارك آن حال گماشته فى الحال لشكرى جرار چون مهر و سپهر تيغزن و سپردار و بسان شهاب و سماك نيزهدار « 2 » و خنجرگزار با امراى عظام و كبراى كرام مثل امير مضراب بهادر و امير توكل برلاس و امير يادگار شاه ارلات و امير نوشروان برلاس [ 2 ] و امير محمد صوفى ترخان و امير يوسف خواجه ابن امير شيخ على بهادر و امير عجبشير و ديگر امراى قشونات با عساكر خويش [ 3 ] - نصرهم الله تعالى - مانند آتش به بالا و آب به نشيب ، متوجه آن طرف گردانيد و راى اعلاى خدايگانى چنان اقتضاء فرمود كه جمعى از عساكر منصوره - نصر - هم اللّه تعالى - به ولايت قومس و مازندران و آن حدود فرستند كه از آن [ 4 ] سرحد برخبر باشند . امير اعظم امير حسن صوفى ترخان [ و امير الياس خواجه [ 5 ] ] و امير محمد بيك و امير محمد خواجه را [ با مردان ] نامزد آن طرف گردانيد . امراى مذكور در عز و دولت و سمو و بهجت و تمكين [ 6 ] و قدرت و تائيد و نصرت با تومانات و قشونات خود متوجه آن طرف گردانيدند و امرا نيز روان گشتند و خداوند [ 7 ] و خداوندزاده جهان و جهانيان ، خسرو روزگار و تهمتن روزكار ، نور ديدهء اوليا و نار سينهء اعدا ، نگين خاتم شهريارى و لعل كان كامكارى ، معز الحق و الدنيا و الدين بايسنغر بهادر - خلد اللّه تعالى ملكه و سلطانه - را كه از عهد صبى و اوان طفوليت نسيم صباى شهريارى از رياض محاسن سير و مكارم عادات او تنسيم « 3 » كرده و از مطلع عمر و ريعان « 4 » شباب امارات جهانگشائى و عدوبندى در حركات و سكنات
هامش
[ 1 ] . م : قصه .
[ 2 ] . ت : ندارد .
[ 3 ] . ت : منصوره .
[ 4 ] . ل : امراى .
[ 5 ] . ت : در حاشيه آمده است .
[ 6 ] . ت : تمكن .
[ 7 ] . ت : گردانيدند و خداوند .
( 1 ) آلاقسراق : ممكن است اين وجه تسميه تحريفى از « آقسراى » است كه فصيحى خوافى در وقايع سال 781 از آن نام برده است و نام قصرى است كه تيمور در شهر كش بنا كرده است ( مجمل ، اضافات 115 ) شرف الدين على يزدى نيز به بناى قصر آقسرا در شهر كش توسط تيمور اشاره كرده است ( ظفرنامه 1 / 222 )
( 2 ) سماك نيزهدار ، همان سماك را مح از صور فلكى است .
( 3 ) تنسيم : نفس زدن و دم به خود كشيدن و دريافتن نسيم ( آنندراج ) .
( 4 ) ريعان : اول هر چيزى و بهتر آن ( منتهى الارب ) ، عنفوان ( دهخدا ) .