آمد . و كيا جلال الدين از او منهزم گشته به شهر [ 1 ] قزوين رسيد . سيد رضا كيا ، قلعه لمبسر [ 2 ] « 1 » مسخر كرده در تصرف گرفت و پيش شكر الله فرستاد كه كيا جلال الدين را گرفته و مقيد كرده متوجه گردد تا با يكديگر بيعت كنيم و طريقه اتحاد و يگانگى مسلوك داريم .
شكر الله را باوجود آنكه با كيا جلال الدين مودت و محبتى هرچه تمامتر بود ، از غايت طمع او را گرفته به پسر خود سپرد و بهطرف سيد رضا كيا روانه شد .
چون اميرزاده ابا بكر از دماوند به رى رسيد ، شيربك را با جمعى از لشكريان پيشتر روانه كرد . ايشان چون به قزوين رسيدند ، كيا جلال الدين را از بند خلاص داده پيش اميرزاده ابا بكر فرستادند و شكر الله با سيد رضا كيا عهد و پيمان كرده به قزوين آمد و به سبب خلاص كيا جلال الدين با شيربك منازعت كرد و به مجادله و حرب انجاميد . بعد از كوشش بسيار هزيمت گشته [ 3 ] پناه به محلهء سادات برد . اكابر آن محله شكر الله را گفتند : آتش فتنه انگيختى ، از اينجا به جاى ديگر رو كه به سبب تو زحمتى به ما نرسد و اگر تو با اين طايفه جنگ مىكنى ، خان و مان و اولاد و اتباع ما در اين قضيه بر تلف است . ما ترا خواهيم گرفتن [ 4 ] و بديشان سپردن . [ 5 ] چون اين سخن بشنيد ، از ايشان نيز گريخته به جانب رودبار رفت .
اميرزاده ابا بكر چون به قلعه شهريار رسيد ، اين قضايا معلوم كرد ، به قزوين آمد و از اكابر قزوين خواجه شرف [ الدين ] خالدى را و سيد عز الدين و جمعى را پيش شكر الله فرستاد و او را ايمن گردانيد . شكر الله به قزوين پيش اميرزاده ابا بكر آمد . پسرش محمد را به قتل آورد و شكر الله را به مالى خطير مطالبت نمود تا به شكنجه و عذاب هلاك شد .
بعد از آن در [ 6 ] اواسط جمادى الاول از قزوين به سلطانيه آمد و از آنجا با لشكر دو شب در ميان به اردبيل رفت . در روز چهارشنبه هفدهم به اردبيل رسيد . مردم آن
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد .
[ 2 ] . لمسر .
[ 3 ] . ت : گشتند .
[ 4 ] . ت : گرفت .
[ 5 ] . ت : سپرد .
[ 6 ] . م : از .
( 1 ) قلعه لمبسر : از قلاع اسماعيليه است و از بزرگترين و معروفترين آنها ، كه واقع است در روى كوهى بههمين نام در رودبار قزوين . جهت اطلاع بيشتر - بحث مفصل و جامع ، ستوده ، منوچهر قلاع اسماعيليه - ص 54 الى 70 .