مىدانست و در مقام خدمت ايستاده ( 1 ) ، امّا اهالى شيراز امير مسعود شاه را حاكم خود مىدانستند و ديگران را بيگانه تصوّر مىكردند . هرگاه امير مسعود شاه پيش ( 2 ) امير ( 3 ) ياغى باستى ( 4 ) صحبت بودى غلبه و ازدحام هرچه تمامتر مىشد و چون او برفتى غير از خواصّ امير ياغى باستى كسى ديگر پيش او نماندى و اين معنى بر امير ياغى باستى دشخوار ( 5 ) مىنمود فى الجمله ، قضيّه بدان مؤدّى شد كه ناگاه قاصد جان امير مسعود شاه شد مغافصة او را به قتل آورد ( 6 ) و امير مسعود شاه در آن ولا امير جمال الدّين ( 7 ) شيخ ابو اسحق را به جانب گرمسير و شبانكاره فرستاده بود و او بدان عزيمت از شهر بيرون رفته امّا هنوز در نواحى شيراز بود كه خبر كشته شدن ( 8 ) برادر به دو رسيد ( 9 ) ، بازگشت و به شهر آمد مردم شهر دو گروه شدند بعضى طرف او و بعضى طرف ياغى باستى گرفتند و جنگ قائم شد ؛ چنان كه مثبت گشته است . و بعضى از خواجگان ( 10 ) و كلويان مثل خواجه فخر الدّين سليمانى و خواجه جمال الدّين خاصّه و خواجه حاجى قوام از درب اصطخر ( 11 ) و كلو فخر الدّين از درب كازرون ( 12 ) و اتباع با او اتّفاق كردند . ( 13 )
امير ياغى باستى از ميل اهل شهر به ابناء محمود شاه اينجو بغايت متوهّم بود و كلو حسين از محلهء بال كود و جمعى اكابر كه امير ياغى باستى در محلّات ايشان بود مهماندارى و تعصّب كردارى به ظهور رسانيده جنگ در ميان شهر متمادى شد و از طرفين مردانگيها و تجلّد مىنمودند و دمبهدم آتش جدال و حرب اشتعال مىپذيرفت و فيصلى پديد نمىآمد و از فريقين گروهى هرچه تمامتر به قتل آمدند . ( 14 )
و اهل سلامت و گوشهنشينان از دست اراذل و اوباش در زحمت بودند و ارباب حرف معطّل گشته ( 15 ) و دكاكين اسواق در بسته شد و خرابى تمام به احوال شيراز راه يافت و خويشان و دوستان با يكديگر محاربه و مقاتله كردند به واسطهء چاردانگه و دودانگه .
عاقبت ( 16 ) اتباع و ابناء اينجوييّة ( 17 ) مدد از كازرون بطلبيدند و امير ديلمشاه كه سردار
هامش
( 1 ) - م و ل : « در مقام خدمت ايستاده » ندارد .
( 2 ) - م و ل : ندارد .
( 3 ) - م و ل : ندارد .
( 4 ) - م و ل : در .
( 5 ) - ت : دشوار
( 6 ) - م و ل : از « مغافصة . . . » تا اينجا ندارد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ل : به قتل رسيدن .
( 9 ) - م و ل : شنيد .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - ت : از « درب اصطخر » ندارد .
( 12 ) - ت : « از درب كازرون » دارد .
( 13 ) - ت : ندارد .
( 14 ) - ت : از « امير ياغى باستى . . . » تا اينجا ندارد .
( 15 ) - ت : گشته .
( 16 ) - ت : از « و خويشان . . . » تا اينجا ندارد .
( 17 ) - ت : « عاقبت اتباع امير شيخ مدد . . . » .