از روضات رضوان بود و در نزهت و خوشى رشك بوستان خورنق مىنمود ، رفته به اندك تلاشى آن شهر را به حوزهء تصرّف آورده و آنچه از قتل و غارت مقدورش بود نمود .
هنگام مراجعت از آنجا قزل [ ارسلان ] و افراسياب به يكديگر رسيدند و مقارن حال باشقاقان و مغولان به ايشان رسيده بساط محاربه مبسوط گردانيدند .
افراسياب مانند شير ژيان و پيل دمان در ميان مغولان درآمده كارزارى نمود كه متصديان سپاه آجال از مشاهدهء آن حال متحيّر گرديدند . [ 98 الف ]
ليكن چون افراسياب فوج خود را قوى ضعيف و لشكر خصم را عظيم قوى ديد پا بر كوه گذاشته لالاپا را گفت تو چندانى پاى نجدت و تجلّد از بساط رزم برمدار تا من قدمى چند دور تر گردم . آنگاه متعاقب خود را به من رسان و افراسياب جنگ و گريزى مىكرد تا خود را به قلعهء مانجشت رسانيد .
چون نصرت از جانب تركان ديد به اميد وصال عروس نصرت نزد طولاداى رفت . طولاداى از نصرت و مردم لرستان كيفيت قلعهء مانجشت پرسيد .
ايشان تقرير نمودند كه از عهد جمشيد الى الان احدى را به عرّادهء منجنيق صورت استخلاص آن در مراياى « 1 » امكان جلوه ننموده و شنقار اقتدار سلاطين صاحب تمكين بر فراز بروج سپهر عروجش پرواز نكرده :
هزار سال ز باران به آن زيان نرسد * به جاى قطره اگر بارد از هوا سندان
لاجرم باشقاقان و مغولان از مانجشت متقاعد شده انصراف نمودند و افراسياب ديگر باره تحف و طرف و مجلوبات و تنسوقات به خدمت خان و نوئينان و پردهنشينان سرادق اسوه فردا بعد فرد فرستاده به قدوم استشفاع و اعتذار سالك مسالك بندگى شد . بار ديگر حسب الالتماس خوانين و امرا فرمانفرما گرديد و اتابك احمد برادر خود را در ملازمت بارگاه خانى گذاشته قزل ارسلان و سلغرشاه را با جمعى از امرا چون سراج الدين على كاميار كه از اولاد امجاد عقيل بن ابى طالب - روّح اللّه روحهما - بود و شمس الدين احمد زنگى و جمال الدين ابو الفارس و غيره
هامش
( 1 ) . اصل : مزاياى .