به گفتن كلمات مقدسهء « على ولى اللّه » و « حىّ على خير العمل » مأمور گردانيد و نهرى از فرات به كربلاى معلى جارى ساخت .
لاجرم خليفه نامهاى به سلطان طغرل سلجوقى در قلم آورده با اسپ و خلعت در صحبت نحرير بىنظير قاضى ابو الحسن ماوردى « 1 » فرستاد كه مسلمانى را درياب و شكوهها از بساسيرى نوشت .
سلطان با لشكر انجم عدد به كومك خليفه روانه گرديد . چون قايم از ورود سلطان طغرل آگاهى يافت خوشدلى و شادمانى بسيار نموده با اشراف بنى العباس [ 99 ب ] و غيرهم به مراسم استقبال قيام فرمود . چون نظر سلطان بر موكب گردون شكوه خليفه افتاد پياده شده به تقبيل ركاب معزز گشت . خليفه گفت « اركب يا ركن الدين » و لقب ركن الدين از آن روز ضميمهء القاب سلطان شد .
در تضاعيف آن حال بساسيرى از واسط لشكر به بغداد آورده با سلطان محاربات شديد نمود . ليكن دست قضا بساط عمر بساسيرى را در نوشته بود . در حرب تيرى بر مقبل وى آمد و به همان درگذشت .
چمن ثانى از روضهء ششم در بيان حالات آل طاهر
آل طاهر كه به آل مصعب نيز اشتهار دارند و از قبل خلفاء بنى العباس در خراسان حكومت به استقلال نمودند ، اول ايشان طاهر بن مصعب خزاعى بود كه از جانب مأمون لشكر به بغداد برده نهال عمر محمد امين را از پاى درآورد و سرش را نزد مأمون برد . بدين جهت هرگاه مأمون را نظر بر وى افتادى متغير گشتى .
طاهر خواست كه از شرّ مأمون مأمون شود ، به احمد بن ابى خالد وزير متوسل شد . احمد حكومت خراسان را جهت او گرفته طاهر در سنهء خمس و مأتين به خراسان رفت و بعد از مدتى اسم مأمون را از خطبه خلع فرموده .
و چهار كس از اولاد وى متصدى امر حكومت شده پنجاه و چهار سال
هامش
( 1 ) . اصل : باورى .