كيهان سمت
« عالِيَها سافِلَها »
يافته فحواى
« وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ »
گرفت ، و الحق چون منشى دواوين قدر و مملى فرامين خير و شرّ به نوك خامهء تكوين « جفّ القلم بما هو كاين » احكام الهيه را كه متضمن حكم بالغه هست بر لوحهء مشيّت رقم زند ، لا محاله آن حكم كامله را معالجه [ اى ] مانع و حايل و حاجزى دافع نبايد .
مورخين زوال ملك و دولت سلطان محمد خوارزمشاه را [ بر ] سه وجه مرقوم گردانيدهاند :
وجه اول آن كه چون فى ما بين خليفه و سلطان محمد مواد نزاع استحكام يافت و به مسامع اولياى درگاه خلافت رسيده بود كه چنگزخان بر اكثر قبايل بى پايان مغول استيلا و رايات دولتش استعلا يافته بنابرين خواست كه چنگيزخان را به قلع و قمع سلطان ترغيب و تحريض نمايد و همواره متوهّم بود كه مبادا به نحوى از انحا نامه به دست نيكوخواهان سلطان افتد . لاجرم مبلغى به يكى از اعراب بدوى داده فرمود تا موى سرش را سترده با نوك نيشتر صورت اين مراسله را بر سرش نقش نمودند تا چون موى سرش بلند شود آن خطوط مخفى گشته هرگاه بتراشند مرئى گردد و آنگاه شخص موصوف را با خط سرنوشت مزبور كه فى الحقيقه سرنوشت خليفه بود ، نزد چنگزخان روانه نمود . چون چنگزخان بر واقعه آگاه گشت هر چند در ظاهر حال التفاتى ننمود ليكن در خاطر مخزون داشت تا به مؤدّاى « من اعان ظالما سلطه اللّه عليه » اين معنى به وى و اولاد سيرت « 1 » نمود .
وجه دويم آن است كه مجد الدين بغدادكى كه از مريدان شيخ الشيوخ ابو الجناب نجم الدين الكبرى بود در ايام جمعه به مواعظ و نصايح خلايق اشتغال مىنمود ، والدهء [ 84 الف ] سلطان در محفه جلوس كرده به استماع مواعظ وى مىرفت . چون والدهء سلطان ارادهء زيارت بيت اللّه الحرام نمود نجم الدين را مىخواست با خود ببرد . به سلطان عرض نمودند كه والدهء شما به مذهب ابو حنيفهء كوفى در عقد مجد الدين آمده ، و سلطان در دين تشيّع غالى بود . از اين سخن خشم گرفته فرمود تا دست و پاى مجد الدين را بسته در جيحون انداختند . شيخ ابو الجناب نجم الدين الكبرى سلطان را دعاى بد كرد .
هامش
( 1 ) . كذا .