تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
روزى سلطان ، نامه به يكى از حكام هندوستان مىفرستاد . گفت اگر جواب نامه بر طبق خواهش نيايد با وى چه بايد كرد . يكى از حضار خواند كه :
اگر جز به كام من آيد جواب * من و گرز و ميدان افراسياب
سلطان از كم‌لطفى نسبت به فردوسى نادم گشته سى خروار نيل با اشترهايى كه حمل نموده بودند جهت وى فرستاد . از قضا وقتى رسيدند كه جنازهء فردوسى را از دروازهء طوس بيرون مىبردند . صبيهء فردوسى گفت [ 75 الف ] پدرم صلهء وى را نگرفته من هم نمىخواهم و نيل و اشتران را به ترويح روح فردوسى به يغما داد .
گذشت دولت محمود و در زمانه نماند * جز اين فسانه كه نشناخت قدر فردوسى
آورده‌اند كه سلطان در نهايت حال به مرض سل گرفتار گرديده قواى متحركه و هاضمه و ماسكه روى در انحطاط آورده و حركات ارادى و طبيعى مسلوب گرديد . يكى از حذّاق اطبا گفت معالجهء اين مرض منحصر است در شغلى عظيم كه خاطر زاهر به آن سبب از تفكرات بازماند . لهذا سلطان به عرض بيوتات و خانات فرمان داد و سى قطار استر در عرض يك ماه نقود و جواهر به ميدان عرضگاه مىآوردند . آن‌گاه اسباب بيوتات و غيرهم را بر شتران كوه‌پيكر حمل نموده در آن ميدان جمع آوردند و در آخر دواب و فيلان و اسپ و اشتر و ساير چهارپايان را حاضر گردانيدند و تا مدت شش ماه به اين امر قيام داشتند . ليكن چه سود كه منشور حياتش به دست هادم اللذات درنوشته و مدت عمر مؤجل گشته بود . سلطان به ديدهء تحسّر و تحيّر نظر به آن اموال و اسباب نموده آب حسرت از چشم روان گردانيده مىگفت مجموع اينها را به كسى مىدهم كه ذرّه‌اى از درد من كم كند ، و احسن ما قال :
در اين دقيقه بماندند جملهء حكما * كه آدمى چه كند با قضاى كن فيكون
اصول نبض چو شد منحرف ز جنبش اصل * به لاى عجز فرو رفت پاى افلاطون
صلاح طبع چو سوى فساد پاى نهاد * بماند بيهده در دست بو على قانون