روح مرا وفات من . گفت : با تو به قول تو كار كنم . فرمود تا وى را بردار كردند و مادهء شر او منطفى « 1 » گشت . و مدت پادشاهى بهرام سه سال و سه ماه و سه روز بود .
بهرام بن بهرام -
او را صلف خواندندى از آنكه تصلف و تكلف او از همهء ملوك بيش بود و تجبر او بغايت . به گناه اندك عقوبت بسيار كردى و به جرم حقير از عتبهء عتاب درگذشتى و به عقبهء عقاب رسيدى . و خلق از دست او درماندند و از ادب و سياست او نفور شدند و نزديك موبدان و دانايان رفتند و از ايشان استمداد طلبيدند . موبدى گفت : اين كار من به صلاح آرم اگر فرمان بريد . جمله گفتند :
چشم و گوش به اشارت تو نهادهايم . گفت : صواب آن است كه فردا بامداد هيچ كس از كاردانان « 2 » پيش او نروند و به هيچ كار قيام ننمايند ، مثلا اگر اسب خواهد ركابدار گرد او نگردد و اگر نان خواهد خوانسالار غايب شود . جماعت چنان كردند و از غايت ضجرت بىطاقت شد و گرسنگى و اضطراب بر وى غالب گشت .
آنگاه موبدى از موبدان نزد او آمد و گفت : يقين بدان كه پادشاهى تو تنها نتوانى كرد و جهانبانى با ياران خوش است و تو پادشاه به اين جماعتى . بهرام از سر آن تنگ خويى درگذشت و راه عدالت پيش گرفت . و مدت پادشاهى او [ 24 - پ ] بيست سال بود .
بهرام بن بهرام بن بهرام -
او را شاهنشاه گفتندى . محمد بن جرير طبرى در « غرر سير » آورده است مدت عمر او چون ايام گل كوتاه بود و پادشاهى او چهار ماه بود و او در آن ايام عدل و داد كرد و رعايا را به احسان شامل خود شاد كرد ، و چون او درگذشت او را پسرى نبود ، ملك به برادر او رسيد .
نرسى بن بهرام -
پادشاهى كريم و رحيم بود . در ايام او خلق عظيم آسوده بودند و مدت پادشاهى او نه سال بود .
هرمز بن نرسى -
عظيم متهور و متجبر بود . چون پادشاه شد خلق بترسيدند و انديشهمند شدند . روزى از حكيمى پرسيد كه مرا چه دربايد ؟ حكيم گفت : آنكه چنان كه بر مردمان حاكم شدى بر نفس خويش هم حاكم باشى تا سزاوار ملك گردى و كار را به استحقاق نگاه توانى داشت . هرمز چون اين سخن بشنيد قبول كرد و
هامش
( 1 ) - يعنى خاموش .
( 2 ) - ظ : كاررانان .