رفتن مهيا كرد . چون كنيزك بازآمد ، اردشير گفت : من بخواهم رفتن ، اگر با من موافقت كنى دولتى باشد . كنيزك موافقت نمود و بر باد پايان تازى سوار شدند و برفتند . چون خبر به اردوان رسيد از آن غفلت پشيمان شد ، اما ندامت سود نداشت .
چون اردشير به اصطخر فارس رسيد به شهر درآمد و تنى چند از نزديكان پدر به دست آورد و با ايشان بيعت كرد و ايشان قومى انبوه را به طاعت او درآوردند و استعداد تمام به جاى آوردند و ناگاه خروج كردند و پسر اردوان را بكشتند ، و اردشير با اردوان مصاف داد و او را هلاك كرد و ديگر ملوك طوايف را قهر كرد .
و گويند از جملهء پادشاهان كه جملهء جهان گرفتند يكى او بود .
حكايت - چون اردشير اردوان را بكشت دختر او را بخواست . و اردوان را چهار پسر بود ، دو كشته شدند و دو بگريختند و به هندوستان رفتند و از آنجا به خواهر خود زهر فرستادند تا اردشير را دهد . اردشير روزى از شكار بيامد . آن دختر قدحى شربت پيش داشت . اردشير چون بستد از دستش بيفتاد و بريخت .
دختر متغير شد . اردشير در گمان افتاد ، فرمود تا آن شربت را به مرغان دادند .
مرغان هلاك شدند . اردشير را قصد او يقين شد ، به وزير فرمود تا او را در خفيه هلاك كند . وزير چون قصد هلاك دختر كرد ، دختر گفت : من از اردشير حاملهام .
وزير اعلام نمود ، اردشير التفات نفرمود و به كشتن فرمان داد . وزير عاقبت كار كار انديشيد و دختر را پنهان داشت و هم در آن روز خود را خصى كرد و آن را در حقهاى نهاد و مهر كرد [ 23 - ر ] و به خدمت اردشير آمد و به امانت به گنجور سپرد . دختر بعد از چند ماه پسرى زاد . دستور نام او شاپور كرد .
چون اردشير پنجاه و يك ساله شد ، روزى متفكر نشسته بود . وزير پرسيد كه تفكر چراست ؟ جواب داد كه عمر به آخر رسيد و فرزندى نيست كه بعد از من ولى عهد من باشد . وزير مجال يافت ، زمين بوسيد ، گفت : پادشاه به گنجور فرمايد تا امانت من بياورد . فرمود كه بياورد . اردشير پرسيد كه اين چيست ؟ گفت :
شرم دارم ، اما من آن روز كه پادشاه به فرزند خود التفات نفرمود ، فكر اين روز كردم ، به جهت دفع تهمت اين كار كردم و مادر را با فرزند نگاه داشتم . اين زمان شاهزاده شاپور هشت ساله است . اردشير ازين سخن شاد گشت و فرمود كه آن
تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: جعفر شعار
ص٥٠