كرد . و اين ساسان را پسرى بود هم [ 22 - ر ] ساسان نام . بعد از وفات پدر به فارس افتاد و خود را در خيل بابك منتظم گردانيد ، و بابك از عمال اردوان بود و قوتى و مكنتى تمام داشت . و چون آثار بزرگى در جبين او لايح بود ، بابك او را تربيت مىكرد ، تا شبى بابك در خواب ديد كه آفتاب و ماه از پيشانى ساسان طلوع مىكند . چون بيدار شد او را بخواند و اين خواب با وى باز راند و به مظاهرت او رغبت نمود و دختر خود به وى داد . دختر از ساسان حامله گشت و ساسان در آن زودى نماند ، و از دختر پسرى در وجود آمد ، بابك او را اردشير نام كرد و او را با او نسبت كردند و اردشير بابك خواندند .
چون اردشير بزرگ شد ، آثار رشد ، و نجابت او پيش اردوان حكايت كردند ، او را از بابك بخواست . بابك او را به خدمت اردوان فرستاد و اردوان او را با فرزندان خود بپرورد و آداب مردى و سوارى بياموخت . روزى اردشير با پسران اردوان به شكار رفت و اردوان پنهان برابر ايشان برفت تا حال ايشان را مطالعه كند .
چون ديد كه اردشير از پسران او در همهء هنرها سابق است ، او را از وى حسد آمد و گفت پدر تو عاملى بيش نيست ، ترا رسوم ملك و آيين پادشاهى به كار نيايد . ترا آخر سالارى خود فرمودم تا آن شغل را تمشيت دهى . اردشير از بيم جان مقلد آن شغل شد ، تا روزى در بارگاه نشسته بود ، كنيزكى كه از سريتان اردوان بود نظرش بر وى افتاد و مفتون وى شد . اردشير دعوت آن كنيزك را به حسن اجابت مقابله كرد و هرگاه كه فرصت دست دادى و سعادت وصال حاصل شدى از خفاياى اسرار اردوان اردشير را خبر دادى ، تا خبر مرگ بابك برسيد و اردشير غمناك شد . از اردوان درخواست كرد تا او را به ولايت [ خود ] فرستد و آن عمل بر وى مقرر دارد . اردوان اجابت نكرد و حوالت آن عمل به پسر مهتر خود فرمود و او را بدان جانب فرستاد .
[ 22 - پ ] اردشير نوميد شد تا كنيزك روزى بيامد و گفت : اردوان دوش خوابى ديده است و امروز منجمان را به وثاق من حاضر آورد و از ايشان سؤال كرد .
ايشان گفتند : نوبت انتقال ملك تست . اين دولت از تو بخواهند ستد و به كسى ديگر رسد و در اين هفته از تو برود .
اردشير چون اين سخن بشنيد متفكر شد . كنيزك بازگشت . اردشير استعداد
تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: جعفر شعار
ص٤٩