قصد خونم مىكنند و تو آقايى ، به تو التجا مىآرم . نوقاى از سر عبرت اظهار تمارضكرده روانشد و به هر هزاره و اميرى كه مىرسيد ايشان را استمالت مىداد و مىگفت : گاه پيرى در مىآيد ، ترك جدل و فتنه كردهام با هيچ كس سر گفتار و انديشهء كارزار ندارم ، ليكن مرا از صاين خان يرليغ است كه در اروق و اولوس او اگر كسى بيراهى كند و اولوس را پريشان دارد ، آن سخن را پرسيده ، دلهاى ايشان را با يكديگر موافقت دهم . هزارهها تمامت به اين سخن مطيع او شدند . چون نزديك پسران مذكور رسيد ، خود را بيمار ساخته خون تازه مىآشاميد و به قى از گلو بر مىانداخت ، و در خفيه پيغام نزد بوقتا فرستاد كه مىبايد كه مستعد باشى و با لشكرى كه دست دهد بيايى . مادر قولهبوقتا آوازهء كوتاه دستى و كم طمعى نوقاى شنيده و آنكه خون از گلو بر مىاندازد ، پسران را الزام كرد كه هرچه زودتر صحبت آن پير ضعيف را دريابيد .
پسران به رسم عيادت پيش نوقا آمدند . او به طريق نصيحت با ايشان گفت :
اى فرزندان ، پدران شما را خدمت كردهام ، از اين روى شما را سخن بىغرض من شنيده نيست تا مخالفت شما را به موافقت مبدل گردانم ، صلاح شما در صلح است . قوريلتاى سازيد تا شما را صلح دهم و دم بدم خون فسرده از گلو برانداخت تا ناگاه بوقتاى با لشكرى دررسيد و آن شهزادگان برفور هلاككرد و نوقاى هم در زمان بازگشت و از آب اتيل گذشته روى به يورت خود نهاد . [ 169 - پ ]
و توقتاى پادشاه شد و او از اولجا خاتون دختر كلميش آقا خواهر منكو خان كه خاتون سالجيداى گوركان بود در وجود آمده بود . چون در پادشاهى متمكن شد به كرات نوقاى را طلبداشت اجابت ننمود و پدر و مادر بوقتاى سالجيداى گوركان از قوم قنقرات دختر نوقاى قياق نام را به جهت پسر خود بايلاق نام كه از خاتون مذكوره بود بخواست . توقاى اجابت نمود و بداد ، و بعد از چندگاه قياق خاتون مسلمان شد . بايلاق جهت آنكه اويغور بود ، نمىساخت . ميان ايشان منازعت خاست و ايشان قياق را خوار مىداشتند . او پدر و مادر و برادران اعلام كرد .
توقاى بغايت برنجيد ، بدان سبب ميان توقاى و يوقتاى به جهت سالجيداى مخاصمت افتاد و لشكرها كشيدند و مصاف دادند ، و توقاى شكسته شد ، و اميرى اروس نام
تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 396
مساهمون: جعفر شعار
ص٣٩٦