مدت چهل روز جالوت مبارز مىطلبيد و كس پيش او نمىيارست رفت . طالوت فرمود تا سه روز متواتر متوالى در تمامت لشكر او منادى كردند كه هر كه اين گبر را بكشد دختر خود را به وى دهم و از مالش غنى گردانم و او را و پدرش را آزاد كنم .
در اثناى اين روزها اتفاقا ايشاى به پسر خود داود گفت : اين نوبت لشكر دير مراجعت مىنمايد قدرى زاد ده به جهت برادران ببر و خبر لشكر و سلامتى برادران به من آر . چون داود برفت برادر بزرگتر را ديد . برادر او را زجر كرد كه چرا آمدى و گوسفندان را به كه گذاشتى « 1 » ؟ چون پيغام و هديهء پدر به او رسانيد و مراجعت نمود به آن شخص منادى زن رسيد و آن منادى بشنيد ، گفت : من از عهدهء اين كار بيرون آيم . پادشاه را خبر كردند ، او را طلب داشت و جوشن خود را درو پوشانيد ، بر او دراز و گران بود ، از خود بركند . طالوت گفت : بىجوشن و سلاح با اين خصم چون مقاومت كنى ؟ گفت : من درپى رمهء گوسفند بودم ، خرسى از رمه ميشى در ربود و در آن حالت شيرى نيز با او يار شد ، من به قوت [ حق ] هر دو را كشتم و ميش را باز رهانيدم . اين گبر ازيشان بتر « 2 » نخواهدبود . اين سخن گفته ، روان شد ، و در راه پنج سنگ برداشت به نام ابراهيم و اسحاق و يعقوب و موسى و هرون ، و در كيسهء « 3 » قلما سنگ نهاد . چون به معركه رسيد ، جالوت او را بديد ، گفت : من سگم كه پيش من به قلما سنگ مىآيى ! هلا پيش آى تا گوشت ترا به مرغ آسمان و سگ زمين دهم . داود دست در كيسه كرد و آن پنج سنگ به قدرت حق تعالى يكى شده بود . آن را در قلماسنگ نهاد و بر پيشانى او زد . جالوت از پاى درافتاد . داود بدويد و شمشير از ميان او بركشيد و سرش ببريد .
هزيمت در لشكر جالوت افتاد و بنى اسرائيل در پى ايشان كردند و اغلب ايشان را به قتل [ 111 - ر ] آوردند . طالوت از امير لشكر خود او نير نام پرسيد كه اين چه كس است ؟ گفت : نمىدانم . او را طلب داشتند . داود سر جالوت در دست گرفته پيش طالوت آمد . از حسب و نسب او سؤال كرده او را پيش خود نگاه داشت و بر سر لشكرش گماشت « 4 » .
چون طالوت كشته شد ، حق تعالى پادشاهى بنى اسرائيل را به داود ارزانى
هامش
( 1 ) - با : به كه سپردى ؟
( 2 ) - با : قويتر .
( 3 ) - با : كبهء .
( 4 ) - با : بداشت .