تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
گفت : اول كه درآمدم ، التفات نكردى ، اكنون برپاى مىخيزى ، چون است ؟ شيخ گفت : اول در رعونت پادشاهى و نخوت امتحان درآمدى و اكنون در انكسار و درويشى مىروى . پس سلطان برفت . و در آن وقت كه به جنگ كفار رفت ، بيم آن بود كه شكسته شود ، ناگاه به گوشه‌اى فروآمد و روى بر خاك نهاد و آن پيرهن شيخ بر دست گرفت و گفت : الهى ، به آب روى خداوند اين خرقه كه ما را بدين كفار ظفر ده ، كه هرچه از اين غنيمت بگيريم به درويشان دهيم . ناگاه از آن جانب رعدى و ظلمتى پديد آمد و تيغ در يكديگر نهادند و مىكشتند و متفرق شدند ، و لشكر اسلام ظفر يافت . و آن شب محمود به خواب ديد كه شيخ مىگفت : اى محمود ، آب روى خرقهء ما ببردى كه اگر اسلام همهء كفار خواستى اجابت شدى . و در آخر عهد سلطان محمود ، اسرائيل بن سليمان بن سلجوق را از ماوراء النهر بخواند و به جهت مخافتى كه از كثرت ايشان داشت او را به قلعهء كالنجار از زمين سند فرستاد تا آنجا وفات يافت ، و سبب خروج سلجوقيان و ضعف غزنيان « 1 » در گرفتن او بود . در سنهء عشرين و اربعمائه ( 420 ) سلطان محمود وفات يافت . و مدت پادشاهى او سى و نه سال بود .

السلطان مسعود بن محمود -

محمود وصيت كرده بود تا سلطنت خراسان و عراق مسعود را باشد و ملكى [ 99 - پ ] هند و غزنه محمد را . مسعود از برادر التماس كرد تا او را در خطبه شريك گرداند . محمد اجابت نكرد . مسعود آهنگ غزنه كرد و پيش از وصول او يوسف بن سبكتگين محمد را بگرفت و به قلعه « 2 » فرستاد . مسعود برسيد ، يوسف را نيز محبوس كرد و تمامت ممالك پدر در تصرف‌آورد . و در ايام او آل سلجوق از جيحون « 3 » بگذشتند و به خراسان درآمدند و به طرف ابيورد و ميهنه بنشستند . سلطان مسعود مثالى فرستاد به تهديد به ايشان . ايشان به جواب نوشتند كه اين كار خداى است ، آن باشد كه او خواهد . شيخ ابو سعيد ابى - الخير را از آن حال خبر بود و پسر اسشت ( ؟ ) « 4 » چغرى و طغرل خود و برادر به زيارت
هامش
( 1 ) - با « ضعف غزنيان » را ندارد . م : غزنيان . غزنيان - غزنويان . ( 2 ) - با : بقلعهء بكتار ( ؟ ) . ( 3 ) - با : آب آمويه . ( 4 ) - م : لسر اسشت ، و معلوم نشد كه چيست . با : ندارد .