خجالت مىبرم ، و به « اولى الامر منكم » نمىپردازم .
رسول به محمود بازگفت . محمود را رقت آمد ، گفت : برخيزيد كه او نه آن مرد است كه ما گمان بردهايم . پس جامهء خويش به اياز درپوشانيد ، و ده كنيزك را جامهء غلامانه در بركرد و خود به حاجبى اياز بايستاد ، و امتحان را روى به صومعهء شيخ نهاد . چون از در صومعه درآمدند ، سلام كردند . شيخ جواب داد ، اما برنخاست .
پس روى به محمود كرد و در اياز نگريست . محمود گفت : سلطان را برنخاستى و اين هم دام بود . گفت : دام است اما مرغش او نيست . پس محمود را گفت :
پيش آى ، چونها پيشت داشتهاند « 1 » . چون محمود بنشست گفت : سخنى بگوى .
گفت : نامحرمان را بيرون فرست . محمود اشارت كرد ، كنيزكان بيرون رفتند .
محمود گفت : مرا از بايزيد حكايتى برگو . شيخ گفت : بايزيد چنين گفته است كه هر كه مرا ديد ، از رقم شقاوت ايمن شد . محمود گفت : قدم پيغمبر زيادت است [ 99 - ر ] و بو جهل و بو لهب او را ديدند و از اهل شقاوتاند . گفت : محمود ، ادب نگاهدار ، و تصرف در ولايت خود كن كه مصطفى را صلى اللّه عليه و آله كسى نديد جز چهار يار او و بعضى از صحابهء او ، و دليل برين قول خداست
« وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ »
.
محمود را اين سخن خوش آمد ، گفت : مرا پندى ده . گفت : چهار چيز نگاهدار : پرهيز ، و نماز به جماعت ، و سخاوت ، و شفقت بر خلق خداى تعالى .
محمود گفت : مرا دعايى كن . گفت : در پنج نماز دعا مىكنم : اللهم اغفر المؤمنين و المؤمنات . گفت : دعاى خاص گو . گفت : اى محمود ، عاقبتت محمود باد .
پس محمود بدرهء زر پيش شيخ نهاد . شيخ قرصى جوين پيشش نهاد ، گفت : بخور .
مىخاييد و در گلوش مىگرفت . شيخ گفت : در حلقت مىگيرد ! گفت : آرى .
گفت : محمود ، مىخواهى كه ما را نيز اين بدرهء تو در گلوى گيرد ! برگير كه اين را طلاق دادهايم . پس محمود گفت : مرا از آن خود يادگارى بده . شيخ پيرهنى از آن خود به دو داد . محمود چون بازگشت ، شيخ او را بر پاى خاست . محمود
هامش
( 1 ) - يعنى ترا پيشوا كردهاند . « ها » پيسوند فعلى است - وا ، با . و « ت » ضمير مفعولى است . در نسخهء با « ها پشت » آمده .