به زيارت او آمد و در صحبت او به بغداد رفت .
حكايت - روزى شيخ با ياران به صحرا رفته بود و وقتى خوش داشتند .
ناگاه آهويى از دشت بيامد و سر بر كنار شيخ نهاد . ابو حفص طپانچه بر روى خويش مىزد و فرياد مىكرد . ياران گفتند : اين چه حال است ؟ گفت : ما را چون وقتى خوش پيدا شد ، گفتم : اگر ما را گوسفندى بودى كه امشب اينجا طعامى ساختيمى تا ياران پراكنده نشدندى بهتر بودى . در حال اين آهو بيامد . مريدان گفتند : يا شيخ ، كسى را كه با حق تعالى اين حال باشد ، طپانچه بر روى خود چرا زند و فرياد چرا كند ؟ ! گفت : نمىدانيد كه [ مراد در كنار نهادن از در بيرون كردن است . اگر حق تعالى به فرعون نيكى خواستى ، نيل را بر ] مراد وى كى روان كردى ؟ ! و گفت :
خوف چراغ دل است ، آنچه در دل بود از خير و شر ، بدان چراغ توان ديد .
و در سنهء سبع و ستين و مائتين ( 267 ) الموفق ابو طلحه در ماه صفر به محاربهء صاحب زنج رفت و پسر را در مقدمه فرستاد و محاربهء بسيار كردند و صاحب زنج را بكشتند در سنهء سبعين و مائتين . و مدت ايام صاحب زنج چهارده سال و چهار ماه بود .
و هم در اين سال ابو سليمان داود بن على الاصفهانى الفقيه به بغداد و ابو ايوب سليمان بن وهب الكاتب وفات يافتند . و در روز شنبه دهم ذوالقعده سنهء سبعين « 1 » و مائتين ( 270 ) احمد بن طولون صاحب مصر وفات يافت و او شصت و پنج ساله بود و مدت پادشاهى او هفده سال بود و در سنهء احدى و سبعين و مائتين ( 271 ) شيخ ابو صالح حمدون بن احمد بن عمارة القصار [ 79 - ر ] النيشابورى نماند و او صحبت سلم بارويى و ابو تراب نخشبى « 2 » دريافته بود . گفت : توكل دست در خدا زدن است ، اگر توانى كه كار خود به خدا بازگذارى ، بهتر از آن كه به حيله و تدبير مشغول شوى .
و در شانزدهم شوال سنهء خمس و سبعين و مائتين ( 275 ) ابو داود سليمان ابن الاشعث السجستانى وفات يافت ، گفت : پانصد هزار حديث بنوشتم و چهار هزار و هشتصد حديث در كتاب السنه « 3 » جمع كردم .
هامش
( 1 ) - با : ستين .
( 2 ) - م : ابو ايوب . با : ابو تراب ، ر ك : كامل 7 : 92 .
( 3 ) - م : الحسنه . با : السنه .