شعر
وزير نيك كه از وزر احتراز كند * دليل دولت و اقبال پادشا باشد
و گر وزير هوا را امير خودسازد * از آن هواش همه مملكت هبا باشد
چون امين خليفه شد ، على بن عيسى را اطلاق داد و انعام و اكرام بسيار فرمود .
امين مدت سه سال و بيست و پنج روز خلافت كرد . بعد از آن او را خلع كرده محبوس كردند و عمش ابو اسحق ابراهيم را به خلافت نشاندند . بعد از بيست و چهار روز باز امين را از حبس بيرونآوردند و با او بيعت كردند و به خلافت نشاندند و يك سال و شش ماه و بيست « 1 » روز ديگر خلافت كرد . در آخر على بن عيسى را با لشكرى به جنگ برادر فرستاد . مأمون طاهر بن الحسين را به دفع وى روانه كرد . طاهر لشكر كشيد و بشتافت و رى را بگرفت و از رى گذشته با على بن عيسى مصاف داد و على را بشكست و لشكرش منهزم به بغداد رفتند و بيشتر به زنهار آمدند . طاهر در حال نامه نوشت به خدمت فضل سهل ، و در آن نامه غايت ايجاز در سخن و اختصار كلام رعايت كرد . مضمون [ نامه ] آن بود كه بعد از قبول خدمت [ معلوم ] رأى انور باد كه نامه در قلم آمد وقتى كه سر على بن عيسى در پيش من بود و خاتم در انگشت من ، و السلم .
چون نامه به امير المؤمنين مأمون رسيد ، همان روز به خلافت بر وى سلام كردند ، و مأمون مرطاهر را ذو اليمينين نام كرد ، و فرمان داد تا به طرف بغداد رود ، و هرثمه را به مدد او به بغداد فرستاد در سنهء ثمان و تسعين و مائه ( 198 ) . [ 69 - ر ] طاهر بغداد بگرفت و محمد امين خود را در آب انداخت . كسان طاهر او را بگرفتند و به كوشك قاضى بغداد حبس كردند و غلام طاهر ، فردوس نام او را هلاك كرد و او بيست و هشت ساله بود ، و مدت خلافت او چهار سال و هفت ماه و هژده روز بود ، و مقتل او در شب يكشنبه بيست و پنجم محرم سنهء ثمان و تسعين و مائه ( 189 ) بود . و او را دو پسر بود : الناطق بالحق موسى و العالم بالحق عبد اللّه .
و گويند طاهر فرمود تا او را « 2 » زنده در گور كردند ، و آن چنان بود كه آن شب روستايى پگاه به بغداد رسيد و در گورستان در پهلوى گورى بخفت ، ناگاه ديد كه مشعلهاى پيدا شد با جمعى سواران و تابوتى ، و پيادهاى در پاى اسب آن امير مىدويد
هامش
( 1 ) - با : بيست و سه .
( 2 ) - يعنى عالم بالحق را .