حكايت - شبى منصور با وزير گفت كه جعفر صادق را بخوان به خلوت ، كه مىخواهم كه او را از ميان بردارم . وزير گفت : او در كوفه نشسته است و به عبادت مشغول ، آزار وى طلبيدن مبارك نباشد . خليفه نشنيد و فرمود تا صادق را بيارند ، و غلامان را گفت : چون صادق درآيد و من كلاه بردارم شما او را بكشيد . چون صادق از در درآمد خليفه برخاست و استقبال كرد و تواضع نمود و گفت : چه حاجت دارى ؟ صادق گفت : آنكه مرا پيش خود نخوانى و به طاعت خداى تعالى بگذارى .
پس خليفه او را به اعزازى تمام بازگردانيد ، و در حال لرزه بر اندام وى افتاد و از خود برفت . چون به خود بازآمد ، گفتند : چه حال بود ؟ گفت : چون صادق در آمد ، اژدهايى ديدم كه لبى بر زير صفه نهاده و لبى بر زبر صفه ، و گفت : اگر او را بيازارى ترا با اين صفه فروبرم . من از بيم ندانستم كه چه كنم ! او را عذر خواسته بازگردانيدم و بىخود شدم .
جعفر صادق رضى اللّه عنه [ 62 - پ ] مدتى خلوت گرفت . سفيان ثورى به در خانهء او رفت و گفت : مردمان از فوايد انفاس تو محرومند ، چرا عزلت گرفتهاى ؟
گفت : بعد از اين عزلت بهتر ، « فسد الزمان و تغير الاخوان » ، و اين ابيات برخواند :
شعر
ذهب الوفاء ذهاب امس الذاهب * و الناس بين مخائل و مآرب
يغشون بينهم المحبة و الوفا * و قلوبهم محشوة بعقارب
و در رجب سنهء خمسين و مائه ( 150 ) ابو حنيفة بن نعمان بن ثابت الكوفى مولى تيم الان بن بكر بن وائل « 1 » شاگرد امام جعفر صادق بود و استاد داود طايى ، و او هشتاد ساله بود ، در سجدهء نماز وفات يافت .
حكايت - منصور مجمعى ساخت و علماى بغداد را حاضر كرد و فرمود تا به نام هر غلامى ضياعى نويسند ، بعضى به ادرار و بعضى به ملك و بعضى به وقف .
پس غلامى آن خط را پيش شعبى استاد ابو حنيفه آورد و گفت : امير المؤمنين مىفرمايد كه گواهى بنويس . شعبى بنوشت و جملهء فقها بنوشتند . پيش ابو حنيفه آورد . ابو حنيفه گفت : خليفه را كجا شايد ديد ؟ خليفه اينجا آيد يا من به خدمت
هامش
( 1 ) - م : وابل ( ! ) با : وائل .