پر بر دل من بماليد ، آن بيم از من برفت . نظر كردم شربتى ديدم سفيد ، برداشتم و بخوردم . نورى ديدم كه از من به آسمان رفت . پس زنان ديدم هر يكى به بلندى درختى « 1 » خرما . گرد من درآمدند و كار بر من سخت شد ، و ديبايى ديدم كشيده ميان آسمان و زمين ، و شنيدم كه كسى مىگفت : اين را از چشم مردم نگاه داريد . پس مردمان را ديدم در هوا ايستاده به دست ايشان آبدستهاى سيمين ، و خون از من همى شد چون مرواريد ، بوياتر از مشك ، و من مىگفتم اى كاشكى عبد المطلب درآمدى .
پس گفت : مرغان بسيار ديدم كه [ از هوا ] همى آمدند تا خانه پر شد . منقارهاى ايشان از زمرد و پرها از ياقوت ، و چشم من باز شد در آن ساعت ، و همهء جهان بديدم .
علمى ديدم بپاى كرده به مشرق و [ يكى ] به مغرب و علمى بر بام كعبه ، و مرا درد گرفت ، پنداشتم پشت به زمان « 2 » باز دادهام و كسى را نمىديدم . محمد را عليه السلام بزادم ، وى را ديدم به سجده افتاده و پيشانى بر زمين نهاده و يك انگشت راست باز كرده سوى آسمان .
پس ميغى ديدم سفيد كه [ ناگه ] برآمد تا گرد بر گرد من درآمد و او را از چشم من ببرد ، و منادى شنيدم كه محمد را گرد برآريد به مشرق و مغرب و درياها ، تا او را بدانند « 3 » به نام و صفت ، و تا بدانند « 3 » كه وى را چرا ماحى نام كردند كه مشرك زنده نماند اندر زمانهء وى . پس آن ميغ باز شد ، وى را ديدم اندر صوفى سفيد پيچيده از بر آن حريرى سفيد و سه كليد به دست داشت از مرواريد ، و كسى مىگفت : محمد كليد نصرت و كليد باد و كليد پيغامبرى گرفت . پس سه مرد را ديدم كه آفتاب از روى ايشان مىتافت . يكى آمد آفتابهاى « 4 » از سيم در دست گرفته كه بوى مشك از وى همى آمد ، و آن ديگرى طشتى داشت از زمرد سبز چهار سوى ، بر هر گوشهاى مرواريدى بزرگ ، و سيوم حريرى داشت پيچيده . پس از هم باز كرد و انگشترى از آنجا بيرون آورد كه چشم [ از آن ] خيره شد . پس محمد [ 36 - پ ] را به آن آب بشستند هفت بار و ميان دو كتف او مهر كردند به آن انگشترى ، و او را در آن حرير پيچيدند . پس مردى ازيشان وى را در برگرفت زمانى ، و در گوش او سخن بسيار
هامش
( 1 ) - ياء حرف اضافه است ، - درخت خرما .
( 2 ) - م : زنان ، يعنى دنيا را وداع خواهم كرد .
( 3 ) - م : بدانيد ، متن از « با » .
( 4 ) - م : ستانى ( ؟ ) ، متن از « با » .