تا در عدلش بجهان برگشاد * بيد نلرزيد ز طوفان باد
« 1 » [ و دهان ] سكه از نام ميمونش خندان ، و پايهء خطبه از القاب همايونش بلند گشت ، و چون بر تخت بخت خلافت متمكن شد ، اتفاق قشلاق در بلدهء فاخره هرات « 2 » فرمود ( ه ) ، سپاه نصرت مآل [ را ] كه ملازم موكب گردون جلال بودند اجازت نمود كه بمساكن و مواطن خود روند ، و با دو سه هزار سوار متوكل به حضرت پروردگار ، بر مسند اقتدار استقرار فرمود .
مقارن اين حال خبر آمد كه « 3 » : [ سلطان ] سنجر ميرزا ، و « 4 » [ علاء الدوله ] ميرزا ، و ( پسرش ) [ سلطان ] ابراهيم ميرزا ، با يكد [ ي ] گر اتفاق كرده ، خيال جدال ، و تصور تهور ، و آهنگ جنگ دارند ، چون خبر معاودت سپاه ظفرپناه ، و قلت جمعيت ملازمان درگاه گردون اشتباه استماع نموده در طمع خام « 5 » افتاده ، بيكد [ ي ] گر ( فصول ) فضول پيغام دادهاند ، و برين داعيه عازم و جازم گشته ، در حوالى « 6 » [ ولايت ] سرخس بهم پيوستهاند ، چون خاطر آفتاب شعاع بر كيفيت اين حال اطلاع يافت رأى همايون بر افتراق جمع ، و انتشار شمل ايشان قرار داده ، متوكلا على إله ، نه باستظهار حشم و سپاه ، در اوايل حمل « 7 » با لشكر بهرام اثر ، هرچند در غايت قلت بود ، و مجال مقاومت در چشم كوتهنظران ظاهر « 8 » ( بين ) محال مينمود ، با پشت قوى باستظهار تأييد آفريدگار ، و دل مطمئن بعون
هامش
( 1 ) - مج : و دهان سكه . مك : سكه .
( 2 ) - مك : فرموده سپاه نصرت مآل كه ملازم .
مج : فرمود سپاه نصرت مآل را كه ملازم .
( 3 ) - مج : سلطان سنجر . مك . س : كه سنجر ميرزا .
( 4 ) - مج : و علاء الدوله ميرزا و سلطان ابراهيم ميرزا با يكديگر .
مك : خبر آمد كه ميرزا و پسرش ابراهيم ميرزا و سنجر ميرزا با يكديگر اتفاق .
( 5 ) - مج : افتاده به يكديگر فضول پيغام .
مك : افتاده به يكديگر فصول فضول پيغام .
( 6 ) - مك . س : در حوالى سرخس . مج . پا : در حوالى ولايت سرخس .
( 7 ) - مج : در اوايل حمل . مك : در اوايل حال .
( 8 ) - مج : ظاهر محال . مك : ظاهربين محال .