من اوست ، و اگر او از دست من بيرون برود من از پاى درآيم ، خواجه گفت ما هفت تنايم گرسنه و بىنوا ، چند روز است كه طعامى نخوردهايم اين درازگوش را قوت تن و قوت روان خود خواهيم ساخت ، پير هميان زر سرخ از آستين بدر آورد و گفت اى جوان اين زر ترا حلال كردم دست ازين چهارپاى من بدار خواجه گفت :
شيخ سعدى :
گر همه زر جعفرى دارى * مرد بىتوشه برنگيرد كام
گرسنه را خوردنى بايد ، ازين هميان سربسته چه گشايد .
القصه : ظاهر جوان به بىباكى به پير مشغول و باطن پير به پاكى حال جوان متوجه گشت ،
بيت :
عملهاى آن در ستم گسترى * كرمهاى اين در شفاعتگرى
جوان سلسلهء خشونت و غلظت مىجنبانيد ، و پير طريقهء نصيحت و موعظت مىسپرد ، آخر الامر خواجهء غلوه در غضب شده گفت اى پير سخن بسيار خر را بارست ( كذا ؟ ) ، و دست دراز كرده پاى پير را بگرفت كه از مركب بيندازد پير نيازى به حضرت فرستاد ، هاتفى در سر جوان ندا كرد كه اين پير را ميازار تا از جوانى برخوردار گردى و به پيرى برسى ،
شيخ سعدى :
گرامى دار پيران كهن را * كه در پيرى بدانى اين سخن را
خواجهء غلوه نعرهء بزد و پاى پير را كه گرفته بود ببوسيد و گفت اى پدر عزيز خاطر مبارك بر من خوش كن كه بعشوهء ابليس در دام تلبيس گرفتار شده بودم اما ببركت باطن پاك تو جذبهء الهى مرا دريافت و از ظلمت ضلالت بنور هدايت رسانيد ، بعد از آن خواجهء غلوه را مقام عالى گشت ، و در طريق اوليا و اصفيا مرتبهء بلند يافت ، چنانچه در مقامات او آمده است