كه دوازده هزار جنى مريد و مطيع او بودند ، ]
القصه : ( چون ) عياران [ در هرات ] يكسال برين منوال روزگار گذرانيدند ، و افغان جوع و بىنوائى خلايق بعنان آسمان رسيد ، و دايهء سحاب شير از اطفال [ بنات ] نبات بازگرفت ،
[ و منه رح ] :
چنان آسمان برزمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل
عسرت و تنگدستى بجاى رسيد كه مردم نام جورا جز در پيكر جوزا نميديدند ، و حكايت گندم الا در قصهء آدم نمىشنيدند ، خلايق [ از گرسنگى ] فرزند دلبند خود را چون [ دلبند ] گوسفند كباب كرده مىخورند ، خطيب با عياران گفت كه پيش از آنكه بشناعت مجاعت گرفتار شويم ، [ و ضعف گرسنگى بر قواى طبيعى غلبه كند ] به طرفى تردد كنيم ، و از حبوب [ گندم و جو آنچه بدست آيد ] قدرى حاصل گردانيم ، كه سبب حيات ما شود ، [ پس عياران چهار فرقه شدند ، جمعى در شهر بايستادند ، و رشيد يرجى با طايفهء بجانب مرو و ابيود رفتند ، و شمس دباج با قومى به طرف خواف روان شد ، و شرف الدين خطيب با گروهى متوجه غرجستان گشت ، ] و درين فرصت لشكر تولى خان قلاع آن ديار را محاصره داشتند ، عياران چون گرگ درنده و عقاب پرنده خود را بر گلهء اسب لشكريان زده پنجاه اسب براندند ، [ و بعد از پنج روز بهرات آمد ، و رشيد يرجى نيز در نواحى مرو بكاروانى رسيد و چند خروار غله ازيشان گرفته بهرات آمد ، ] و سال دوم بدين جهات بگذرانيدند ، و در سال سوم كاروان مصر بخطا ميرفت ، [ همين ] عياران در بيابان كرمان كاروان را زده قريب پنجاه كس را [ از دلاوران كاروان ] بكشتند و مال كاروانرا كه قسمت كرده [ بودند ] هر عيارى را پنج خروار شكر و نبات ، و يك خروار [ قماش ] ابريشمى و نرمينه رسيد ، [ و از خوردن شكر و نبات جان شيرين ايشان تازه شد ، و پاى « 1 » تابهء ايشان كه از شال پشمين بود بكتان رومى ( تبديل گشت ، و در سال چهارم جمعى از عياران با نبات و ثياب ابريشمين ) و ديباى مصرى و ظرايف « 2 »
هامش
( 1 ) - پاى تابه : نوارى كه بر پاى بپيچند .
( 2 ) - عبارت : ( تبديل گشت . . . ابريشمين ) از نسخه پا نقل شد و از نسخه مج محذوف است .