جرجان و طبرستان رفت به جهت آنكه شنيده بود كه قابوس پادشاه حكيم است و حكيمانرا دوست ميدارد ، چون شيخ به سرحد جرجان رسيد ديد كه ميتى را دفن ميكنند بسر قبر حاضر شد چون ميت را در لحد نهادند شيخ گفت نمرده است مردم را بسيار « 1 » حيرت آمد « 2 » گفتند اين چه سخن است كه ميگوئى ؟ گفت : او را در موضعى خالى به من سپاريد بعد از چند روز « 3 » او را زنده « 4 » و تن درست بشما باز رسانم « 5 » مردم چنان كردند « 6 » چون بموضع خالى بردند شيخ او را فصد فرمود « 7 » و چون قدرى خون برداشت نفس از آن « 8 » شخص برآمد « 9 » شيخ رگ او را بگرفت و بعد از ساعتى قدرى « 10 » ديگر خون برداشت « 11 » [ آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت ديگر مقدارى ديگر خون برداشت آن شخص ] بنشست و از احوال خود استفسار نمود « 12 » او را اعلام دادند پس بمعالجهء او قيام نمود تا به تمام صحت يافت « 13 » [ اولياى آنشخص او را خدمتهاى بسيار كردند و ] آوازه در ميان مردم افتاد كه حكيمى آمده كه مرده را زنده مىكند قابوس
هامش
( 1 ) - مج : مردم را حيرت . مك : مردم را بسيار حيرت .
( 2 ) - مج : حيرت آمد گفتند اين چه سخن است كه ميگوئى ؟ گفت .
مك : حيرت آمد گفت .
( 3 ) - مج : چند روزه او را زنده . مك : چند روز زنده .
( 4 ) - مج : زنده و تن درست بشما .
مك : زنده بشما .
( 5 ) - مج : رسانم مردم چنان . مك : رسانم چنان .
( 6 ) - مج : كردند چون بموضع خالى بردند شيخ .
مك : كردند شيخ .
( 7 ) - مج : فرمود چون .
مك : فرمود و چون .
( 8 ) - مج : آن شخص برآمد . مك : آن برآمد .
( 9 ) - مج : برآمد رگ . مك : برآمد شيخ رگ .
( 10 ) - مج : قدرى ديگر خون . مك : قدرى خون .
( 11 ) - عبارت : [ آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت ديگر مقدارى ديگر خون برداشت آن شخص ] از زيادات مج مىباشد .
( 12 ) - مج : نمود او را اعلام دادند پس .
مك : نمود پس .
( 13 ) - عبارت : [ اولياى آنشخص او را خدمتهاى بسيار كردند و ] از زيادات مج مىباشد .