او را طلب داشت و پرسيد كه بچه دانستى كه آن شخص نمرده است ، ؟ گفت : كه بدان سبب كه بندهاى زانوى او را راست و برقرار خود ديدم « 1 » [ اگر مرده بودى پايهاى او از هم باز افتاده بودى ] پس قابوس « 2 » را از اقربا جوانى « 3 » مدتها بيمار بود « 4 » و هيچكس از اطباء به « 5 » تشخيص مرض او راه نبرده « 6 » و دل بر موت او نهاده بودند ، فرمود كه شيخ « 7 » ابو على را بسر بالين او بردند ، شيخ نبض او را ديد ، « 8 » و تفسرهء « 9 » او را تفحص فرمود ، اصلا از آثار و علامات مرض او مشخص نشد ، بعد از آن دست بر نبض « 10 » او نهاده گفت : از حاضران « 11 » هيچكس محلات اين شهر را « 12 » به تمام ميداند ؟
هامش
( 1 ) - عبارت : [ اگر مرده بودى پايهاى او از هم باز افتاده بودى ] از زيادات مج مىباشد .
( 2 ) - مج : قابوس را از اقرباء .
مك : قابوس از اقرباء
( 3 ) - مج : جوانى مدتها بيمار بود .
مك : جوانى بيمار بود .
( 4 ) - مج : بود و هيچكس از اطباء .
مك : بود و اطباء .
( 5 ) - مج : به تشخيص مرض .
مك : به مرض .
( 6 ) - مج : نبرده و دل .
مك : نبرده دل .
( 7 ) - مج : شيخ ابو على را بسر .
مك : شيخ را بسر .
( 8 ) - مج : او را ديد ، و تفسره او را تفحص فرمود اصلا .
مك : او را ديد اصلا .
( 9 ) - تفسره : قاروره .
( 10 ) - مج : نبض نهاده .
مك : نبض او نهاده .
( 11 ) - مج : حاضران هيچكس محلات .
مك : حاضران محلات .
( 12 ) - مج : شهر را به تمام ميداند .
مك : شهر را ميداند .