تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
و غلام گردش اطاق خودمان ، توى اطاق نشستيم و وليعهد و اميرنظام ، امين السلطان آمدند توى ايوان ايستادند ، اول اهالى نظام و صاحب‌منصب سواره پياده و توپخانه را آوردند ، تمام را ميرزا محمود خان مشير نظام برادر ميرزا احمد مشير السلطنه خواند و معرفى كردند ، رفتند بعد مستوفىها را مستشار الملك وزير ماليه برادرزاده حاجى ميرزا نصر اللّه [ 58 ] آورد حضور و معرفى كرد ، بعد لشكرنويس‌ها را امير نظام آورد حضور و عرض كرد ، بعد اهالى مدرسه را به رياست احمد خان پسر ملك الشعراء آورده معرفى كردند ، بيگلربيگى كدخداى محلات را معرفى كرده خلاصه از اهالى آذربايجان هركه بود به حضور آمد ، بعد رفتيم اطاق ديگر ليموناتى خورده امين السلطان دو سه فرمان و براتى به ريش ما زد و آمديم بيرون يك دور باغ گردش كرديم ، اين باغ دو سه سال ديگر خيلى خوب مىشود ، حضرات تجار كمپانى راه شوسته « 68 » را كه مستشار الدوله رئيس آنها است آوردند قدرى با آنها صحبت كرده نصيحت كردم و بعد سوار كالسكه شده قدرى از همان راه صبح قدرى رفتيم و بعد به راه ديگر افتاده از بازار صاحب ديوان گذشته رسيديم به سربازخانه ، عزيز السلطان هم پيش از ما آمده بود سربازخانه ، سربازخانه بسيار بزرگى است ، سه سمت عمارت دارد و يك سمت ديوار است ، بسيار سربازخانه باشكوهى است ، وسط شهر واقع است ، رفتيم روى سكوى وسط ايستاديم ، امير نظام ، امين السلطان و همه پيشخدمت‌ها و غيره آمدند روى سكو ايستادند ، سه فوج كه جلو آمده بودند در سربازخانه با توپخانه حاضر بودند ، وليعهد ، نصرة الدوله ، واگنر خان ، اعتضاد السلطنه و غيره فرمانده بودند ، وليعهد به توپچى فرمان مىداد ، روزه هم بود ، شمشيرى داشت هى داد مىكرد و صدايش هيچ جا نمىرسيد ، توپچى هم گوش نمىداد واگنر هم معلم توپخانه است از علم پياده نظام خبر ندارد ، هى داد مىكرد حرفش را هم سرباز نمىفهميد ، قال مقال مىكردند خلاصه مشقى شد و بعد افواج دفيله كردند و رفتيم توى چادرى كه وسط سربازخانه كنار ديوار زده بودند ، قدرى خيار خورديم عصرانه چيده بودند ، به عزيز السلطان ، كاهو سركه دادم ، خورد ، وليعهد به واسطه روزه گرمازده شده بود و ضعف كرد ، اسباب ژمى ناستيك « 69 » هم سمت ديوار سربازخانه حاضر كرده بودند ، رفتيم آنجا همه باز حاضر بودند ، سربازها بازىهاى خوب كردند از روى شتر و اسب پريدند ، از ديوار بالا رفتند خيلى تماشا داشت ، اينها هم تمام شد و امين السلطنه مىخواست ما را ببرد به مخزن كه پهلوى مسجد طاق على شاه واقع و خيلى دور است ، چون خيلى خسته
هامش
( 68 ) . شوسه ( 69 ) . - ژيمناستيك
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 92 | ناصر الدين شاه قاجار