تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
كروكهء وليعهد را حاضر كرده بودند كه وقتى به شهر مىرسيم سرباز بنشينيم ، سوار شديم ، از اينجا تا شهر يك فرسخ است ، سوار و پياده زياد اطراف راه بودند [ 55 ] باد سردى مىآمد و گردوخاك غريبى برخاسته بود كه آدم را مىكشت ، اول به بارنج ( ؟ ) رسيديم توپخانه و فوج و سوارنظام [ صف ] كشيده بودند ، اول توپخانه بعد سه فوج حاضر بود ، فوج ششم شقاقى جمعى نصرة الدوله ، فوج اميريه به سركردگى اعتضاد السلطنه ، خودش هم در سر فوج ايستاده بود شاهزادهء نظاميست ، فوج مراغه ابوابجمعى پسر حاجى حسام الدوله سوار قزاق ، آدم‌هاى اين افواج همه جوانهاى رشيد ، بلندقد ، به قدرى خوب و آراسته بود كه هيچ همچو چيزى نمىشود ، خلاصه به خيابان شهر افتاديم ، روى كالسكه را هم داده بوديم باز كرده بودند ، وليعهد ، امين السلطان ، امير نظام ، همه پشت كالسكه ما مىآمدند ، مردم متفرقه شهرى تجار و كسبه زن و مرد دو طرف راه ايستاده و روى بامها و درختها نشسته بودند و به فرياد بلند دعا مىكردند و صلوات مىفرستادند كه بر حبيب خدا ختم انبياء صلواة مىگفتند ، بيگلربيگى شهر هم اسب ديوانه سوار بود جلو ما افتاده به حساب مىخواست اسامى محلات را عرض كند ، من ديدم كالسكه رو باز است او هم اسبش ديوانه ، گفتم معرفى نمىخواهم عقب برو ، اما در كوچه و بازار ازدحام غريبى از تماشاچى بود و همه از صميم قلب دعا مىكردند و خيلى با نظم ايستاده بودند ، حركت خلافى ابدا از كسى صادر نشد ، عريضه چيزى هم ابدا بيرون نياوردند ، معلوم بود كه همه مردم آسوده‌اند ، آمديم تا نزديك بازار ، سقف تيرىئى بود كه بايد از زير او مىگذشتيم ديدم قريب دويست نفر جمعيت روى بام آن نشسته‌اند و خطر دارد مبادا وقتى براى تماشا حركت مىكنند سقف تكان خورده خراب شود ، گفتم كالسكه را نگاهداشته كه جمعيت بروند و تند هى كنند زود بگذريم . نشد آخر گذشتيم ولى از حركت تماشاچىها كه مىخواستند از اينطرف بام به آنطرف بروند يك تكه كلوخ بزرگ در كالسكه روى سرم افتاد و كلوخهاى كوچك هم توى كلاه و روى رختهاى من ريختند ، خيلى خيلى خدا رحم كرد و الحمد للّه كه از اين خطر هم سلامت گذشتيم ، آمديم تا به باغ شمال رسيديم ، با كالسكه نصف باغ را گذشتيم ، دم درب باغ كلاه فرنگى كه به عمارت چينى مىماند پياده شديم ، وليعهد ، امير نظام و غيره همه همراه بودند وارد عمارت شده نشستيم ، حضرات را مرخص كرديم ، وليعهد دو پسر كوچك دارد يكى ملبس به لباس سربازى و ديگر به لباس قزاقى « 66 » ، اينجا پيش ما آمدند بسيار خوب پسرهائى هستند ، به
هامش
( 66 ) . اصل : قزاغى