پرنس مونتكر آپارتمان خوبى بيش « 118 » دادهاند در همين عمارت زمستانى امپراطور قدرى نشسته صحبت كرديم ، بعد برخاستيم برگشتيم منزل .
عزيز السلطان امروز خيلى دلتنگ بود ، مىگفت يا بايد من تفنگ بيندازم يا مىروم به طهران ، قرار داديم امروز برود به گردش ، گفتند شخصى هست باغ وحشى خودش دارد ، گفتم برود بگردد ، فردا هم قرار دادم بروم به شكار . بعد خودمان با پرنس سرژ برادر امپراطور كه از همه برادرهايش كوچكتر است رفتيم به گار كه از آنجا به پطرهوف برويم ، پرنس سرژ جوانى است باريك ، قد بلندى دارد ، چشمهاى كبود [ 111 ] . پرنس آمد باهم كالسكه نشسته به سمت گار رانديم ، راه هم خيلى دور بود ، منارى در سر راه ديديم ، گفتند به يادگار جنگ با عثمانى ساختهاند كه آنچه توپ از عثمانيها گرفتهاند آب كردهاند و اين برج را ساختهاند و هر قدر هم از توپها باقى مانده است همينطور درسته در مناره كار گذاشتهاند ، خيلى برج و مناره تماشائى بود و بسيار خوب هم ساخته بودند ، رسيديم به گار ، پرنس هم آمد ، در يك واگن نشسته به سمت پطرهوف رفتيم سه ربع ساعت راه است ، بعد از طى اين مدت به پطرهوف رسيديم ، اينجا دو پارك است يكى عمومى كه همه مردم مىروند و اصل آبشارهاى خوب و فوارهها هم در همان پارك عمومى است ، يكى هم پارك مخصوص امپراطور است كه كوچك است و يك آپارتمان مختصرى است كه غالبا امپراطور و امپراطريس هم در آنجا هستند و ديوارى از تخته دارد كه دورش قراول است و كسى نمىرود . كالسكه ما با كمال تندى از ميان پارك مىگذشت ، بطوريكه نميتوانستيم جائى را تماشا كنيم ، بعضى از عمارتهاى كوچك هم بود پياده شده تماشا كرديم . بعد به كنار دريا رفتيم ، در كنار دريا باد سردى آمد اما امروز هوا كليتا بسيار خوب بود ، صاف و آفتابى ، بىمه ، كمتر همچه هوائى در پطر ديده مىشود ، خيلى گردش كرديم . فوارهها را تماشا كرديم ، يك فواره مثل كلاه درويش بود ، خيلى قشنگ بود ، آب اين فوارهها پيچ دارد تا بخواهند ول مىكنند باز تا بخواهند فورا مىبندند . خيلى خسته شديم ، پرنس هم اصرار داشت كه يك كارخانه موزائيك هست بيائيد تماشا كنيد ، من حقيقتا عذر آوردم و نرفتيم ، بالاخره رفتم به آن عمارت بزرگ كه اليزابت دختر پطر كبير كه بعد امپراطريس شده بود ساخته و بعد هم كترين « 119 » تعمير كرده است .
از هر جهت عمارت به اين خوبى نمىشود ، خيلى قشنگ ، هرقدر در خوبى عمارت
هامش
( 118 ) . به او
( 119 ) . كاترين .