تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
جور آدمى بود . نراك و كشلف مهماندارهاى قديم آن سفر خودمان را ديديم ، خيلى لاغر و ضعيف و باريك شده بودند . برادر دالغوركى را ديدم ، خيلى از دالغوركى بلندتر و قوىتر و ريش درازى داشت ، سمت ايشك آقاسىباشىگرى را پيش امپراطور دارد ، خيلى مرد محترمى است . بعد از صحبت زياد با امپراطريس آمديم اطاق امپراطور ، امپراطور هم آمد ، قدرى هم آنجا صحبت كرديم ، خلوت بود ، امپراطور و امپراطريس ماندند ، من از پله‌ها آمديم پائين ، وليعهد روس هم تا پاى پله ما را مشايعت كرد ، از آنجا با وليعهد خداحافظ كرده با اميرال پاپف توى كالسكه نشسته آمديم منزل ، قدرى كه راحت كرديم اميرال پاپف آمد عرض كرد چراغان بسيار خوبى در شهر كرده‌اند ، خوب است برويد تماشا كنيد ، من هم خوابم نمىآمد قبول كردم ، فرستاد كالسكه حاضر كردند ، رفتيم پائين ، با اميرال پاپف ، امين السلطان در يك كالسكه نشستيم ، هوا هم به شدت سرد بود ، خوب شد كه پالتو خزى امين السلطان براى ما دوخته بود و پوشيده بوديم ، و الّا اين سرما خيلى به ما اذيت مىكرد ، روى كالسكه هم باز بود ، خيلى سرد بود ، امين خلوت ، مجد الدوله بعضى از پيشخدمت‌هاى ديگر هم عقب ما سوار كالسكه شده مىآمدند . بسيار خوب چراغانى از گاز و الكتريسيته كرده بودند ، جمعيت زيادى هم جمع بودند و عيش مىكردند ، به اندازه‌اى براى ما هورا كشيدند كه گوش ما كر شد ، همينطور اين هورا كشيدند تا ما وارد منزل شديم ، خلاصه شدت سرما نگذاشت زياد گردش كنيم و مراجعت كرده آمديم منزل خوابيديم ، دو غلام سياه كه ريشهاى خودشان را با سبيلشان مىتراشند و شبيه هستند به خواجه‌ها ، خيلى پير هم هستند ، درب اطاق ما ايستاده‌اند ، يكى از آنها شبيه بود به حاجى غلامعلى يكى هم عزيز السلطان مىگفت شبيه است به حاجى سرور خان [ 110 ] .

روز جمعه 23 شهر رمضان :

صبح برخاستيم ، نهار را منزل خورديم ، عزيز السلطان ديشب رفته بود تماشاخانه‌هاى عمومى قدرى سرما خورده بود ، امروز ، فرستاديم رفت حمام رخت عوض كرد اما سر و كيسه نكرد ، اشخاص مختلف امروز آمدند حضور و رفتند ، رضا قلى ميرزا پسر بهمن ميرزا به حضور آمد ، بسيار آدم گردن كلفتى خوش بنيه مىگفت اين روزها پسر سى ساله داشتم با يك دخترم مرده است ، با وجود اينها گردنش را تبر نمىشكست ، بعد سفراى دول