تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
اين رودخانه كه از دست راست مىگذشت از دور بود و ديده نمىشد و داخل رود ترك شده به درياى مازندران مىريزد . خلاصه ناهار را در ده اسلپ زاوزگايا كه ده قزاق‌نشين است خورديم ، اسبها عوض شدند ، ده بزرگى است و اين دهات وضع غريبى است ، ديوار باغها همه از چپرهاى بلند چوبى است ، كوچه‌ها طولانى راست و عريض اما خانه و آبادى تك‌تك است اين ده دو هزار نفر جمعيت دارد ، جايى براى ما درست كرده چادر را فرش كرده بودند . زن و مرد قزاق و غيره و صاحب‌منصبان همراهان و غيره جمعيت خيلى بود . ناهار خورديم ، ساز و آواز خواندند ، رقصيدند [ 364 ] رقص لزگى مىكردند ، ساز يك شاخ گاو بود كه سوراخ گذاشته بودند ، صداى سرناى خوب مىداد ، يك دايره هم دست جوانى بود ، شخص ديگر با دو چوب او را مىزد . سايرين دست مىزدند ، يك نفر پسر يا مرد با يك دختر مىرقصيدند ، آن پسر يك دستش قمه برهنه دست ديگر طپانچه ، قمه را به پيش و طپانچه را به عقب دختر گذاشته مىرقصيدند ، خيلى رقصيدند زدند ، خواندند . بعد از ناهار سوار شده رانديم ، دو ساعت به غروب مانده به گروزناى رسيديم كه منزل شب است ، اردويى اينجا از سالدات روس بود ، صاحب‌منصب زيادى بودند جمعيت زياد از ايرانى ، تجار كه اينجا تجارت مىكنند و روسها و قزاق و چچن و غيره و غيره بودند . زنهاى صاحب‌منصبان روس كه شباهت به خانمهاى فرنگستان داشتند خيلى بودند . پياده شديم ، از صف نظام گذشتيم ، فوج كه اينجا ايستاده بود موسوم به فوج الكسى پسر امپراطور است ، بسيار خوب فوجى بود ، مشق كرده موزيك زدند ، از جلو ما گذشتند ، سالداتهاى اوردنانس آمده راپورت دادند و اين قسم به زبان روس پيش فنگ زده تكلم مىكنند : واشى شاخسكى ولى چيپتوافس آبستايت بلاغو پالوچنو يعنى : اعليحضرت پادشاه شما همه چيز بجاى خود مستقيم است .