آورده است اينها را به يك صنعت بسيار غريبى روى هم چيدهاند . سقف مقرنس ستونها در ديوار همه از بطرى پر است . [ 326 ] ، خيلى چيز عجيبى بود .
بعد از در تروكادرو آمديم بيرون . يك بالون بزرگ به شكل بطرى شراب يا خمره ساخته بودند ، هوا كرده بودند ته او را با طناب مثل بادبادك بسته بودند . اين بطرى در آسمان ايستاده بود ، اما آدم ميانش نبود . روزى كه مونوالربين رفته بودم ، از دور با دوربين ديده بودم ، نوشته بودم كه آدم نشسته بود ، اما آدم هيچ وقت نداشته است ، آمديم منزل .
روز سهشنبه غره [ و دوّم ] رجب :
از پاريس در ساعت يك و نيم بعد از ظهر مارشال آمد ، با جنرال دايزاك ، به كالسكه نشستم ، رانديم براى گار جنوب سمت استراسبورگ خيلى راه بود ، هنوز تمام بيرقهايى كه براى عيد ديروز زده بودند در كوچه و برزنها سرپا بود ، تمام شهر بيرق بود ، از كوچه كه مىگذشتم از جنرال دايزاك پرسيدم ، اسم اين بلوار « * » چهچيز است گفت بوننول .
معنى اين است كه خبر خوب به فال نيك گرفتم .
رفتيم تا به گار رسيديم ، جمعيت زيادى از زن و مرد بودند ، به مشايعت آمده بودند ، پياده شديم ، مارشال و صاحبمنصب زياد بودند . رفتم توى واگون ، با مارشال و سايرين وداع شد . ناصر الملك بيچاره هم مانده بود ، با ابو القاسم خان ، نوهاش مات و متحير ايستاده بود ، خيال دارد نوهاش را ببرد لندن ، در مدرسه براى تحصيل بگذارد ، بعد خودش بيايد به آب گرمهاى فرانسه براى معالجه ، بعد برود مكه معظمه .
خلاصه او و ايرانيهاى ديگر مثل نظر آقا ، نريمان خان و غيره همه ماندند و كالسكه مثل برق به راه افتاد رو به ايران و وينه و همه در آنى از نظر غايب شدند و ما بايد به شهر
هامش
* اصل : بولوارد