كه شب را آنجا جا بگيرند تا راه هست خودى برسانند . من رفتم باغ گرمخانه شهر پاريس پياده شده ، قدرى گشتم . انواع گلها و درختها آنجا بود ، خلوت بود . بعد سوار شده رفتم بادبولون . الى درياچهها و خيابانها مشغول چيدن چراغ و آتشبازى و زينت دادن كشتيها و غيره بودند ، آنقدر جمعيت از حالا بود كه راه عبور نبود و دقيقه به دقيقه زيادتر مىشدند .
من زود گفتم رو به منزل بروند كه راهها بسته نشود . همينطور رفتم تا رسيديم به شانزاليزه [ 323 ] محشر غريبى بود .
عرض راه همه كس آواز مىخواند ، همه مىرقصيدند ، يعنى مردمان پست ، رعيت ، همه مىدويدند و همه ديوانه شده بودند . مردمان ، بزرگان و معقولين مملكت هم در كالسكهها پر از زن و مرد مىرفتند ، مىآمدند . اما در خيابان شانزاليزه همه پياده راه مىرفتند كالسكه غدقن بود و اعلا تا ادنا هم يك دسته گل مصنوعى به سينه زده بودند .
اغلب الواط شهر كلاههاى كاغذى ، كلاه به قدر فانوسهاى بزرگ سرشان بود . ترقه مىانداختند ، بگيربگير غريبى بود ، با هزار زحمت رسيديم به منزل . باز زير هتل ميدانگاه آنجا پر بود از مردم . يك دسته موزيكانچى آمدند زير هتل مشغول زدن « * » شدند ، ازدحام غريبى شد .
خلاصه چندين روز بود كه مارشال ماكماهون خيال مىكرد كه هم خودش و هم ما شب آتشبازى و چراغان را چطور تماشا كنيم و در كجا ؟ [ با ] آن زيادى جمعيت و ازدحام ممكن نبود كه فكرى شود . آخر من خيالى كرده به كلنل آمورل كه مأمور حضور ما بود گفتم بهتر اين است ما و مارشال برويم بالاى آرك دترينونف كه وسط شهر است و از بالاى بلندى آنجا همهء شهر و چراغان و آتشبازيهاى اطراف شهر و مردم پيدا مىشود .
مارشال اين خيال را پسنديده بود و بنا شد شب را آنجا برويم .
هامش
* اصل : زدند .