كه حدسش درست بوده است از من جدا شد . اما مضحكتر از همه رفتار افغانها و ايرانيها بود . آنها مرا نوعى « الدردپتينگر » « 1 » فرض ميكردند كه بعنوان تاجر اسب وارد هرات شده و بعدا بااقتدار بىپايانى رفتار كرده بود و حالا از من هم انتظار چنين تغيير ماهيتى را داشتند و بهيچوجه ممكن نبود باور كنند كه من اعتبارات نامحدودى متضمن صدها و هزارها دوكا در اختيار ندارم ، با اينهمه هيچكدام از آنها حاضر نبودند حتى چند قرانى براى خريد نان به من بدهند .
در مدتى كه در هرات انتظار حركت قافله را ميكشيديم واقعا روزها با كندى باورنكردنى بپايان ميرسيد . روى اين شهر ماتمزده هنوز ابر تاريكى پنجههاى خود را گسترده بود . هنوز اثرات دهشتى كه فاتحين بىعاطفه و بيرحم بعد از آنكه فتوحات اخير بمنتها درجه تحريكشان كرده بود ، بوجود آورده بودند ، در چهرهء اهالى خوانده ميشد . وقايع محاصرهء اخير و حملهء نهائى و زيادهرويهائى كه بعدا روى داده بود همهجا موضوع صحبت قرار داشت . بعقيدهء هراتيها ( كه ادعاشان مبناى صحيحى ندارد ) دوست محمد خان قلعه را در نتيجهء شجاعت كابلىها فتح نكرده است بلكه اين پيروزى بواسطهء همدستى پادگان آن بوده است . همچنين ادعا دارند كه شاهزاده سلطان احمد محبوبشان مسموم از دنيا رفته و پسرش شاهنواز كه حاضرند او را بمرتبهء خدائى بالا ببرند ، از موضوع خيانت وقتى آگاه شده بود كه عدهاى پالتان ( سرباز ) به داخل قلعه رخنه كرده بودند . نزاعى كه فيما بين شاهزادهء محصور با پدرزنش كه دشمن خونى او بود درگرفته ظاهرا خيلى سخت بوده است . رنج و الم فوق العاده تلافى مهيبى هم ببار ميآورد . ولى از همه بدتر قتل و غارت شهر بود كه بطور ناگهانى انجام گرفت يعنى پس از چند روز كه شهر در دست فاتحين افتاده بود و بسيارى از فراريان هراتى با ما يملك خود مجددا به شهر مراجعه نموده
هامش
( 1 ) -Eldred Pottinger