كه دگمههاى آن تا گردن بسته بود ( اولين نشانهاى كه مرا به ياد خاطرات اروپا آورد ) در من چنان اثر نشاطآورى توليد كرد كه از نوشتنش صرفنظر ميكنم و هنوز هر موقع كه ياد آن ميافتم خندهام ميگيرد ولى تصور ميكنم اين خوشحالى بىمعنى بيشتر از آن جهت باشد كه شغل خود يعنى اغفال ديگرانرا در شرف اتمام ميديدم .
آن افسر كه نامش « باتورخان » بود ملتفت تعجبم شده چشمان خود را به من دوخت و پس از آنكه قيافهء خارجى مرا ورانداز كرد راجع به هويتم از كاروانباشى تحقيقاتى به عمل آورد ، آنوقت مرا پهلوى خود نشانده قبول كرد استثنائا با من با مهربانى و ملاحظه رفتار كند . در ضمن مذاكره كه صحبت بخارا هم با كمال ميل بميان آمد ، چندينبار بالبخند معنىدارى به من نگاه كرد و درحالىكه سعى داشت كسى ملتفت نشود مثل اين بود كه ميخواست موفقيتم را راجع به اقداماتى كه كرده بودم تبريك بگويد . بلاشك مرا يكنفر مأمور مخفى تصور ميكرد و با اينكه بهيچوجه حاضر نشدم از نقشى كه درينمدت طولانى بازى كردهام صرفنظر نمايم دست خود را بعنوان خداحافظى دراز كرد ولى من از حركتش به نيت او پىبردم و خود را بعجله به او رسانيدم و دستها را بسوى آسمان بلند كردم كه برسم مسلمانان دعاى خير برايش بخوانم ، خندهء تمسخرآميزى تحويل من داده راه خود را در پيشگرفت و از چشم ناپديد شد .
قافلهء ما بايستى فردا صبح وارد هرات بشود ؛ بنابرين راهى را كه در مواقع مساعدتر و عادى به آسانى ميتوان در مدت بيست يا بيست و پنج روز از پيشبرد ما در شش هفته طى كرده بوديم .
از جزئياتى كه فوقا شرح داده شد ، ديديم كه در تمام اين خط سير عمل تجارت چندان به نحو درخشانى پيشرفت ندارد . حال به من بطور اجمال آنچه را در گمركخانه هاى مختلف بابت بردگان و كالا و دواب تا حال پرداخته بوديم با واحد تنقه شرح
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٣٤٤