بود . من سوار يكى از خرها شدم كه ذات لجباز خود را كاملا بروز داد بدين معنى كه چون در هر قدم فرو ميرفت و زياد خسته شده بود تصميم گرفت پاهاى كوچك خود را ديگر اصلا از گل بيرون نياورد . حاجت به بيان نيست كه چقدر فرياد و التماس و زدن ركاب لازم شد تا او را مصمم كردم خودش و مرا از آن لجن چسبناك نجات بدهد .
در پناه ديوار قلعهء كوچكى موسوم به « عقاله » بفاصله چهار فرسخ از ميمنه اردو زديم . بشكرانهء اينكه قافله ازين همه خطرات سالم بدر رفته است كاروانباشى دو گوسفند در راه خدا به حاجيهاى ما نياز كرد و بعنوان شيخ الحاج مرا مأمور تقسيم آن نمود . در نتيجه تمام روز بجاى نان كباب و گوشت خورديم و شب هنگام دسته جمعى چند « تلقين » ( چاوشى ) خوانديم و من « ذكرى » هم بر آن اضافه كردم بدين ترتيب كه همه با تمام قوا دو هزار دفعه پشتسرهم نداى مقدس « يا هو ، يا حق » از سينه بركشيديم .
ازين منزل اخير ورود خود را به ميمنه اطلاع داديم . نزديك عصر يك نفر افسر گمرك كه از ازبكها و خيلى مؤدب بود ، به سراغ ما آمد و گزارش لازم را تهيه كرد . موقع شب از نو حركت كرديم و فردا صبح به ميمنه وارد شديم .
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٣١٧